تنهائى خفته است او را به عملش واگذار ، به خدا قسم او نيك مردى بود كه پيش از همه به اسلام گرائيد ، دامانش پاك بود و پيشوائى خجسته بود كه ناگواريهائى فراوان را تحمل كرد » .
معاويه از اين سخن كوبنده بشدت خشمگين شد و از ستايش على ( ع ) در برابر مردم شام بهم برآمد و به احنف روى كرد و گفت :
( 1 ) « اى احنف ، چشمهايت را بر خار نهادى و آنچه خواستى گفتى اكنون به خدا قسم بايد بمنبر به روى و على ( ع ) را لعنت كنى چه بخواهى و چه نخواهى » .
احنف گفت اگر دست از من بردارى برايت بهتر است و اگر بخواهى مرا به اين كار مجبور كنى به خدا قسم كه هرگز لبهاى من بچنين سخنانى نخواهد جنبيد .
معاويه اعتنائى بگفتار او نكرد و به سختى فرياد زد :
- برخيز و بر منبر بالا برو .
- به خدا قسم كه در گفتار و كردارم انصاف خواهم ورزيد .
- اگر بخواهى انصاف كنى چه خواهى گفت ؟
- بمنبر ميروم و خداوند را سپاس مىگويم و مىستايم و بر پيامبرش محمد ( ص ) درود ميفرستم بعد مىگويم اى مردم ، معاويه به من دستور داد تا على ( ع ) را دشنام دهم و بر او لعنت فرستم ، على و معاويه با هم مخالفت كردند و بجنگ پرداختند و هر كدام ادعا كردند كه ديگرى و يارانش ستمكار و سركشند .
اى مردم وقتى كه من دعا كردم شما همگى آمين بگوئيد ، خدايتان رحمت كند .
آنگاه ميگويم ، خداوندا تو و فرشتگان و پيامبرانت و همهء بندگانت لعنت كنيد بر هر كدام از آنها كه ستمكار بودند و لعنت كنيد بر گروه سركشان و نافرمانان ، خدايا بر آنها نفرينى فراوان
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٢٣