فرستاد . بعد از نهار على فراش ، يابوئى از طويله سوار شده رفت به مزار ، عقب « زوار » كه او را بيارد .
روز چهارشنبهء چهاردهم .
صبح رفتم مدرسه ، وقت نهار برگشتم قباى برك مرا خياط دوخته ، آورده بود ، پوشيدم . رقعهء احوالپرسى براى سردار افغان نوشتم و دعوت حمام كردم .
جواب با چم و خمى نوشته بود كه حاجى عليرضا بيك به منزل من مىآيد فردا خدمت مىرسم . من رفتم حمام . وقت غروب بيرون آمدم . حاجى ملا حسين پسر ملا محمد بيك كه از فضلاى بيرجند بوده است ، سر راه گرفت به اصرار به منزل خود برد ، چاى خورديم . به منزل آمدم ديدم على آمده زوار را آورده است .
روز پنجشنبهء پانزدهم .
تازهاى نبود . عصر به اتفاق سردار رفتيم به درهء شيخان . آنجا چاى خورديم . برگشتيم . سردار تكليف به منزل خودش كرد . پياده شديم . خربزه آورد ، خورديم ، وقت غروب آمدم منزل . على ، زوار را آورد ديدم قابل نيست مرخص كردم .
روز جمعهء شانزدهم .
صبح رفتم به كلاتهء امير . ملاها هم بودند .
در حديث رفع ابراهيم خليل عليه السلام به ملكوت ، صحبت شد . خيلى گفتگو كرديم . امير عازم علىآباد بود . در اينروز كربلائى محمد مهماندار را گفتم :
از خدمتگزارى ما معاف و معزول كردند .
روز شنبهء هفدهم و يكشنبهء هجدهم .
تازهاى نبود .
روز دوشنبهء نوزدهم .
صبح ، رفتم مدرسه . برف بشدت مىباريد .
خبر رسيد كه همراهان نعش مرحومهء نواب ، از مشهد مقدس مراجعت مىكنند .
به اتفاق حاجى ملا على اصغر و مير معصومخان ، رفتم منزل همشيرهء امير .
حضرات وارد شدند . فاتحه خوانديم . پسرهاى امير همه بودند .
روز سهشنبهء بيستم .
مدرسه رفتم ، مباحثه كرديم ، تازهاى نبود .