روز شنبهء دهم . صبح بيرون آمدم ، رقعه به ميرزا شهاب نوشتم در باب كنيز بچهء بلوچ كه به حاجى پرويز خان فرمايش شود ، از سيستان بفرستند و حالا تنها نشستهام ، اجتماع مطالعه مىكنم . برف هم به شدت مىبارد و اين اول برف است . عصر به ديدن حاجى پرويز خان رفتم . به او هم سفارش كنيز كردم .
روز يكشنبهء يازدهم .
صبح ، در حياط باغ راه مىرفتم . آدم سردار محمد حيدر خان آمد . رقعهاى آورده داد و مراجعت كرد . گشودم ، ديدم اظهار خصوصيت و مغازله نوشته . برف ميان رقعه گذاشته ، اين مصراع را نوشته است ،
« قاصدى چون برق مىآيد كه برفى بر شما
. « جوابى بر طبق سئوالش نوشتم و نوشتم
« تو گرو بردى اگر جفت و اگر طاق آيد »
عصر به بازديدش رفتم . خيلى گرم و نرم پذيرائى كرد . خيلى شعر مثنوى از حفظ خواند از قصهء صدر جهان . بسيار دلربائى كرد . كتاب حافظى چاپ بمبئى « 1 » داشت . چند تفأل كردم قدرى خواندم . بعد كتاب به من تعارف كرد هرچه ابا و امتناع كردم ، اصرارش بيشتر شد تا آخر به آدمش داد كه « ببر بده به پيشخدمت فلانكس ، ببرد منزل » . غروب از آنجا به منزل آمدم . امروز حاجى پرويز خان روانهء سيستان شد .
روز دوشنبهء دوازدهم .
صبح آدم حاجى ملا على اصغر آمد كه مير معصومخان و ساير اجزاى درس كه بنا گذاشتيم ، براى شروع حاضرند . من هم رفتم مدرسه تا قريب به ظهر مشغول بودم . عنوان از بسم اللّه و حديث معروف در « باء بسم اللّه » شد .
روز سهشنبهء سيزدهم .
صبح رفتم مدرسه ، تا وقت نهار مشغول درس و بحث تفسير بسم اللّه بوديم . بعد آمدم منزل . ميرمعصومخان بيست دانه نارنج
هامش
( 1 ) - اين كتاب به مادرم رسيد و موجود است .