تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
روز چهارشنبهء سلخ . وقت عصر باز افنديها به بازديد من آمدند و خيلى تعجيل داشتند كه برخيزند . نگاهشان داشتم و خيلى صحبت كرديم . با اينكه همه باسواد بودند ، ولى بفضل اللّه تعالى در صحبت مستأصل شدند . اين قضيهء مناظرهء من با آنها در بيرجند خيلى شهرت و جلوه كرد . مردم از علماء و غيره خيلى بديدن و تهنيت اين امر پيش من آمدند .

روز پنجشنبهء غرهء ذيقعده .

تازه‌اى نبود . عصر در سر طويله ، ماه نو را ديدم ، به روى اسب التفاتى شاهزاده تفال كردم .

روز جمعهء دويم .

امير سه رأس اسب ، دو تركمانى و يك رأس سرخنگ عربى شش سال فرستادند كه هريك را بخواهم نگاهدارم . عربى را قبول كردم و سه تومان به جلودارش انعام دادم ، رفت . از شنبهء سيم تا پنجشنبهء هشتم . تازهء قابل نوشتن نبود . اغلب بيكار در منزل مشغول مطالعهء كتاب اجتماع شيخ طبرسى عليه الرحمه بودم .

روز پنجشنبهء هشتم .

امير يك جلد پوستين كابلى كه زناردوزى آن الوان است ، فرستاد كه هوا سرد شده است . وقت عصر سوار شده به درهء شيخان رفتم و برگشتم .

روز جمعهء نهم .

صبح ، سوار شده رفتم به كلاتهء امير . سردار محمد خان افغان هم آنجا بود . قدرى صحبت كردم . از امير برايش اذن گرفتم كه به منزل من بيايد . از آنجا باهم بيرون آمده به شهر آمديم . وقت عصر به منزل من آمد تا مغرب نشست . چاى خورد ، خيلى صحبت كرديم . بسيار شيرين صحبت مىكند . خودش هم بسيار مليح است . چند شعر خواند . من‌جمله اين دو شعر است :
« آن دلبرى كه شيشهء دلها به دستش است » * « گر بشكند به سنگ جفا ناز شصتش است » « در خانه‌اى كه قبله‌نما مشتبه شود » * « ابروش قبله ، قبله‌نما چشم مستش است »
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى ) — صفحة 276 | ميرزا خانلرخان