گرفتن آذربايجان و اصفهان ، آنوقت شيراز را محاصره كرد ، ليكن نگرفت .
و در ميان اردوى محمد حسن خان قحطى شد و اهل طايفهء زند [ نيز ] به ايشان اذيت مىرسانيدند ، آخر الامر بسيارى از قشون محمد حسن خان فرارى شدند [ و ] خودش برگشت آمد به اصفهان . زياد كمقوت شد . وقتى كه به مازندران آمد ، دوازده هزار نفر از عساكر محمد حسن خان باقى ماند و الباقى فرار نموده بودند .
بعد كريم خان شيخعليخان زند را با لشكر به مازندران فرستاد ، وقتى كه به مازندران رسيد يك نفر محمد حسن خان ديگر از طايفهء يخارىباش كه قجر بود ، طرفدارى شيخعلى خان كرد [ و ] با جمعيت خود به اردوى شيخعليخان رفت [ و با او ] متفق گشته به جنگ محمد حسن خان اشاقهباش رفتند .
در صحراى كرادوين منمحال كلباداشرف ، او را شهيد كردند [ و ] سرش بالاى نيزه گذاشتند . و پسرهاى محمد حسن خان با قوم و قبيلهء خود همگى فرار نموده به ميان تركمان رفتند [ و ] مدت چهار سال ماندند ، تا اينكه به كريم خان اطاعت نمودند .
و پسرهاى محمد حسن خان بزرگتر از همه آقا محمد خان بود . و آقا محمد خان هميشه طالب بود كه قجر از هم متفرق نشوند و هميشه جمع بوده [ و ] باهم موافق و دوست باشند . چونكه خودش ديده بود كه طايفهء زند با هم يكى نبودند و شمشير كشيده يكديگر را قتل نمودند . آقا محمد خان خواست كه در ميان قجر اين نحو سلوك نشود و همه يكى باشند . بعد كه ديد برادران خود به طمع پادشاهى مىخواهند فساد بكنند چنان كه كردند ، ايشان را دستگير كرده با يك نفر سردار ديگر به قتل رسانيد . و بزرگان طايفهء قجر را هم به ولايات ، متفرق كرد . وزن و بچهء ايشان را در طهران نگاهداشت .
خودش پادشاه بالاستقلال شد تا اينكه در قلعهء شيشه در دست سه نفر از
سفرنامه استرآباد و مازندران و گيلان و . . . ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: ميرزا ابراهيم
ص٧٤