آجرى يك چشمه [ اى ] دارد مشهور [ به ] پل سورك است . بعد تختپل دار - كلهرود است . و طرف چپ ميان درّهء كوه ، دهى است [ كه ] اسمش داراب - كلا است كه مال اسكندر ميرزا مىباشد .
از قرار مشهور پادشاهى بود داراب نام ، قلعه و عمارتى بنا نهاده بود الآن هيچ آثارى ندارد جز اينكه پنجاه شصت خانهوار رعيت ساكن است .
و طرف راست قريهء سورك است [ و ] مال آقا عبد اللّه ارباب مىباشد .
و دورهء خيابان گندمزار و پنبهزار مىباشد . و راه خيابان از دامنهء كوه است ، مىرسد به تخته پل كه آبش به باديله مىرود . و طرف چپ ميان كوه ، قريهء لاليم است .
از دو تخته پل ديگر گذشته طرف راست كنار خيابان ، شاطر گنبذى است كه به شهر سارى دو فرسخ و به نيكاح [ هم ] دو فرسخ [ است ] . از قرار مشهور ، شاطر و پيادهء دهنهء جلو شاه عباس بود و زياد تند رفتار داشت . و پادشاه از اشرف مىآمد ، با او عهد كرد كه اگر با اين سمند تيزتك تندخرام در سر تاخت ، عقب نيفتادى دختر خود را به تو مىدهم و گرنه ترا خواهم كشت .
بر اين قرار شد و شاه بناى تاختن اسب را گذاشت و در همهجا پياده همراه بود و پيشاپيش مىدويد .
پادشاه در فكر شد كه چگونه دختر خود را به شاطر بدهم كه روح را صحبت ناجنس عذاب است و اليم . فكرى به خاطرش رسيد ، در سر تاخت و شاطر گرم عرق ، تازيانه را از دست بدور انداخت و باد هم به شدّت مىوزيد ، همينكه شاطر از رفتار ماند و خم شد كه تازيانه را بدهد ، همان ساعت خشك شد و جان به جهان آفرين تسليم كرد . پادشاه فرمود كه گنبذى از جهت يادگار در سر قبرش بنا كردند ، اللّه اعلم .
سفرنامه استرآباد و مازندران و گيلان و . . . ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: ميرزا ابراهيم
ص٩١