ارباب ملك و خسروان مالك رقاب ، حكم روان بود ، هميشه در مقام عجز و نياز سر مسكنت بر خاك بندگى بىنياز مىنهاد ، و به تضرع و ابتهال از غرور سلطنت سريع الزوال اين ملك پرملال ، پناه به حضرت ذو الجلال مىبرد ، و پيوسته به لوازم شعار و اوامر شرع نبوى عليه الصلاة و السلام و جمعه و جماعات اشتغال تمام مىفرمود ، روز جمعه بيست و سيوم ربيع الاخر سنه ثلثين و ثمانمايه اتباع نداى :
إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ
نموده ، به مسجد جامع اندرون هرات تشريف فرموده و بعد از شرايط اداى صلوة از مصلى برخاسته عزيمت بيرون آمدن كرد . در درون مسجد شخصى نمدپوش - احمد لرنام از تابعان مولانا فضل إله استرآبادى حروفى - بر صفت دادخواهان كاغذى در دست پيش آمد ، آن حضرت بيكى از مقربان فرمود كه حال او تحقيق نموده بعرض رساند ، احمد لر بىتحاشى دردويد و كاردى چون قطره آب در آستين داشت به شكم آن حضرت رساند ، اما چون در جميع احوال حفظ و حمايت حضرت ملك متعال و دعاى گوشهنشينان و اصحاب حال پناه و حصار ذات بزرگوارش بود آن كارد كارگر نيامد ، و احمد لر را ملازمان حضرت هم در مسجد پارهپاره كردند .
لمولانا كاتبى :
بر تو هر دشمن كه مثل استره تيغى كشيد * بازگشت آن تيغ و هم در سينهء او جاى كرد
چون هميشه معهود چنان مىبود ، كه هرگاه آن حضرت سوار مىشد نقاره - چيان پيشپيش نقارهزنان مىرفتند ، درين حال نقارهچيان خبردار شدند ، كه آن حضرت از مصلى برخاست ، به دستور نقارها فروكوفتند ، و ناگاه بيكبار ترك كردند غلغله در ميان خلق افتاد كه آيا چه حال شده ، و مردم بسيار بر بام مسجد دويدند ، و درين فرصت امير علاء الدين عليكه كوكلتاش ، و امير جلال الدين فيروز شاه بر در مسجد سوار ايستاده انتظار بيرون آمدن آن حضرت مىبردند ، چون اين فتنه حادث شد ، حضرت شاهرخى امير جلال الدين فيروز شاه را طلب نموده خواست كه در محفه نشيند ، امير مذكور گفت اگر حضرت پادشاه در محفه رود حادثه عظيم پيدا شود ، و فتنه تمام برخيزد ، و مردم را در حيات و ممات ترددها افتد پس حضرت پادشاه بدولت سوار شده نقارها به صلابت تمام فروكوفتند و از راه راست بازار به