چگونه شايد كه مخدوم به نفس مبارك « [ 1 ] » خود مباشر جنگ گردد . امير صاحبقران در غضب رفت و او را سخنان سخت شنوانيده « [ 2 ] » عنان از دست او كشيده « [ 3 ] » به كنارهء خندق رفت « [ 4 ] » و فرمود تا آواز دادند كه يوسف صوفى را بگوييد كه من برحسب التماس « [ 5 ] » تو آمدهام « [ 6 ] » تو نيز بيرون آى تا ببينم كه حضرت عزّت كه را نصرت و ظفر مىدهد . يوسف صوفى بترسيد و از گفته پشيمان شد و به هيچوجه جواب بازنداد « [ 7 ] » و جهانيان بر آن دويدن برابر « [ 8 ] » خصم و « [ 9 ] » جرأت و دليرى و قوّت دل و كمال توكّل آفرين كردند و جبانت « 1 » و بددلى و لاف دشمن بدانستند . در اين اثنا از طرف ترمذ خربزهء نوباوه به حضرت امير صاحب قرانى « [ 10 ] » آوردند . فرمود كه اگرچه يوسف صوفى راه مخالفت مىورزد امّا چون ميان ما خويشى است نوباوه ، بىاو خوردن مروّت نباشد ، آن را بر طبقى زرّين نهاده پيش او فرستاد . انسانيّت او اقتضاء مىكرد كه يوسف صوفى در مقام تعظيم و حرمت عذر خواستى و به اضعاف آن بيلاكات فرستادى تا آن وحشت به الفت مبدّل شدى « [ 11 ] » و برخواستى . بفرمود تا « [ 12 ] » آن خربزهها را در آب انداختند و طبق را به دربانان بخشيد و در عقب دروازه گشوده با لشكرى « [ 13 ] » مستعدّ پيكار « [ 14 ] » از مردان كار و بهادران « [ 15 ] » نامدار بيرون آمدند . اميرزادهء جهان ، رستم دوران « [ 16 ] » عمر « [ 17 ] » شيخ بهادر با بهادرانى كه در ركاب او بودند حمله كرده از آب گذشتند « [ 18 ] » و تا شب « [ 19 ] » جنگ در پيوستند و بسيارى از سواران پياده شدند و بسيارى « [ 20 ] » از طرفين مردان مرد زخمدار و ناچيز گشتند و با اينهمه روى از جنگ نگردانيدند . آخر الامر لشكر « [ 21 ] » دشمن عاجز و منهزم گشته « [ 22 ] » به حصار درآمدند و انوشروان و ايلچى بوقا جنگهاى مردانه كردند و هر دو را زخم تير رسيد . بعد از آن ايلچى بوقا صحّت يافت و انوشروان را اجل گريبان گرفته به عالم بقا رسانيد .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : شنوانيد .
( [ 3 ] ) - ت : بكشيد .
( [ 4 ] ) - م و ت : رسيده .
( [ 5 ] ) - ت : ملتمس .
( [ 6 ] ) - م و ل : آمدم .
( [ 7 ] ) - م و ل : نيامد .
( [ 8 ] ) - ل : به جانب .
( [ 9 ] ) - م : « دويدن برابر خصم و » ندارد .
( [ 10 ] ) - م : « حضرت صاحبقران » ندارد .
( [ 11 ] ) - ت : از ميان برخواستى .
( [ 12 ] ) - ت : كه .
( [ 13 ] ) - ت : لشكر .
( [ 14 ] ) - ت : ندارد .
( [ 15 ] ) - ت : « كار و بهادران » ندارد .
( [ 16 ] ) - ت : اميرزادهء جهانگير .
( [ 17 ] ) - ل : امير .
( [ 18 ] ) - م و ل : گذشته .
( [ 19 ] ) - م و ل : « و تا شب » ندارد .
( [ 20 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 21 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 22 ] ) - ت : گشتند .
( 1 ) جبانت : بددلى ( منتهى الارب ) .