آوردهاند كه در عهد دولت او يكى را سپهر بدمهر آنچه داده بود بازگرفت و زمانهء ناسازگار در بخشيدهء خود رجوع روا داشت . بيچاره گرد كوى انتجاع بر - مىآمد و با هر كس پوشيده غم دل مىگفت و حكايت فقر و فاقه در ميان مىنهاد .
هيچ كس درمان درد او نمىساخت . با خود انديشيد كه مرا به نزديك معن بن زايده بايد رفت كه صفت جود او در بسيط زمين گستريده است « 1 » و جهانيان حسان احسان او شدهاند ، آزادان به خود بنده گردانيده است و بستگان بند محنت را از دست جور روزگار آزاد كرده . به در سراى معن آمد . بيچاره را بخت برگشته بود و روز اقبال تيره شده ، اگر به دريوزه به محيط مىرفت خشك مىيافت و اگر به صحراى عالم براى اقتباس خورشيد بيرون مىآمد آفتاب نمىتافت . مدتى ملازم در سراى معن بود ، عرصهء سراى او را اتساعى بود ، اما بر آن بيچاره تنگنايى گشت . نقيب و رقيب از در سرايش دور مىكردند ، نمىتوانست كه بضاعت نياز خود كه از كنعان دردآورده بود بر يوسف كرم او عرضه داشتى ، تا روزى بر كاغذ پارهاى اين بيت بنوشت و در ميان نيى نهاد و آن را در جويى كه در سراى معن مىرفت رها كرد ، و آن بيت اين بود .
شعر
ايا جود معن ناج معنا بحاجتى * فمالى الى معن سواك شفيع « 2 »
اتفاقا معن براى اقامت سنت وضو بر لب آن جوى آب نشسته بود . نظرش بر آن افتاد و آن را بگرفت و آنچه در ضمن « 3 » آن بود مطالعه كرد و گفت : « مرحبا به من توسل الينا بجودنا » يعنى سعادت نصيبى سايلى باد كه جود ما را به ما شفيعآورد .
و فرمود تا او را درآورند ، و خازن را اشارت كرد تا بدرههاى درم و دينار بدان سايل داد و ازو عذرهاى بسيار خواست و گفت : دانستهام كه رنج انتظار بر دل چه اثر دارد ! [ 32 - پ ]
شعر
[ الما على معن فقولا بقبره * سقاك الغوادى مربعا ثم مربعا
هامش
( 1 ) - با : گسترده است .
( 2 ) - يعنى اى سخاوت معن ، با وى دربارهء نياز من سخن بگوى ، زيرا كه به سوى معن جز تو شفيعى ندارم .
( 3 ) - م : در ضمير ، متن از « با » .