« . . . قلعه فتح پورسيكرى كه مدت هيجده سال در آغاز سلطنت پايتخت جلال الدين محمد اكبر پادشاه بوده است ، در اطاق كوچك فوقانى كه نشيمنگاه خود آن پادشاه است بالاى هريك از آن درها به آب طلا اين ابيات چهارگانه مسطور است :
قصر شاهيست بهر باب به از خلد برين * سخنى نيست در اين باب كه خلديست برين
غرفهء شاهنشينش خوش و مطبوع و بلند * كرده در قطعهء او جنت اعلى تضمين
چون ملك هركه كند سجدهء خاك در تو * شود از خاصيت خاك درت زهره جبين
فرش ايوان ترا آينه سازد رضوان * خاك درگاه ترا سرمه كند حور العين
( از كتاب « نقش پارسى بر احجار هند » ص 27 ) .
( 3 ) ص ، 329 س 14 : سيخرج فى آخر الزمان :
اسفزارى از آغاز كتاب تا اين محل حقايق جغرافيائى و تاريخى و نكات ادبى را در كمال امانت و درستى با قلمى سحار ، منشيانه و اديبانه سوق داده ، اما ناگهان درين فصل خامه را بدست تعصبات موروثى و غير - منطقى سپرده و از جام ؟ ؟ ؟ حقيقت و راستى به كلى خارج شده است .
ميانهء او و صدر اسلام پردهء ضخيمى از اعصار و ادوار چند صد ساله فاصله افكنده است ، و بر حقايق تاريخى هرگز دسترسى نداشته ، و فقط سروكار او با مجموعهها و كتب قطورى است كه بنام كتب حديث موسوم و در اعصار مختلفه سياسات شيطانى آنها را بوجود آورده و مملو از يك مشت اباطيل و اكذوباتى است كه تماما مخلوقات اغراض اهريمنى سياستمداران وقت بوده است ، او نه باصحابه رسول رض خويشاوندى و نه با دوازده امام