پس روز ديگر ملك غياث الدين ولد خود ملك حافظ ، و شيخ الاسلام خواجه اسمعيل انصارى ، و مولانا عفيف الدين مفتى ، و مولانا نظام الدين نسفى را با جمعى پيش شاهزاده يسور فرستاد ، شاهزاده ملك حافظ را بنواخت و گفت ما ميهمان ملك اسلاميم ، هرچند او جمال نمينمايد « 1 » نعم او بر ميهمانان متعاقب است ، ديگر روز ملك حافظ رخصت يافته معاودة نموده ، سپاه شاهزاده چون گرسنه بودند خرمنها غارت ميكردند ، و مردم را برهنه ميساختند ، ملك جمعى را « 2 » پيش شاهزاده يسور فرستاد كه هفت سالست كه درين ديار ملخ مىآمده و غلها را به تمام خورده ، امسال جزوى زراعت شده « 3 » كه تخمى حاصل آيد ، سپاه پادشاه او را در معرض تلف دارند ، « 4 » و من نميگذارم كه مردم جهت محقر غله در روى لشكر پادشاه تيغ و تير كشند ، اگر برسم شحنگى « 5 » در هرمزرعه و مواضع سوارى چند تعيين رود « 6 » كه منع لشكريان نمايند حاكم است ، چون بعرض شاهزاده رسيد ، مقربان درگاه را فرمود كه بمواضع و مزارع رسيده لشكريان را منع كنند ، با وجود آنكه چندكس را از معتبران بقتل آوردند به حكم كريمهء :
إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها
« 7 »
وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً ،
همچنان افراد سپاه خرابى ميكردند ، تا بعد از هفتهء شاهزاده ببادغيس رفت و اهل هرات از آفات لشكر او نجات يافتند ] .
پس هم درين « 8 » سال اولجايتو سلطان رخت اقامت بعالم آخرت فرستاد ، و سرير خانيت « 9 » بولد ارشد خود سلطان ابو سعيدخان ارزانى داشت ، « 10 » و چون خبر « 11 » وفات « 12 » اولجايتو سلطان ، و جلوس سلطان ابو سعيد بر مسند پدر بشاهزاده يسور رسيد
هامش
( 1 ) - پا : هرچند او اهمال مينمايد نعم او .
( 2 ) - پا : جمعى را نزد شاهزاده .
( 3 ) - پا : زراعت شده كه شايد تخمى بدست حاصل شود .
( 4 ) - پا : تلف مىآورند .
( 5 ) - پا : در هرمزرعه سوارى چند .
( 6 ) - پا : كه منع مردم لشكريان نمايند حاكمند .
( 7 ) - پا : قرية افسدوها ، همچنان افراد .
( 8 ) - مك . مج : درين سال . پا : درين فرصت .
( 9 ) - پا : فرستاد سرير خانى را بولد .
مك . مج : فرستاد و سرير خانيت بولد .
( 10 ) - مك : و چون خبر . مج . پا : چون خبر .
( 11 ) - مج . پا : [ وفات اولجايتو سلطان و جلوس سلطان ابو سعيد بر مسند پدر ] .
مك : اين عبارت را ندارد .
( 12 ) - مج : خبر وفات اولجايتو سلطان . پا : خبر اولجايتو سلطان .