و قلعهء كه بود بگرفت و بگشاد ] « 1 » ، برين قلعه دست نيافت ، « 2 » [ كه عقل عقلا از حل عقال آن عاجز و وهم دوربين از تصور وصول بشرفات آن قاصر است ] و چون خواست كه يكى از فرزندان خود را بالشكرى نامزد محاصرهء آن كند تا بولايت غور رفته دمار از آن ديار برآورده ، اركان درگاه و اعيان سپاه او گفتند خيسار حصنى است بغايت حصين و قلعه ايست عظيم محكم و متين كه از عهد سليمان پيغامبر على نبينا و عليه الصلاة و السلام هيچ خسرو صاحب سرير و هيچ پادشاه عاليجاه عالمگير بر فتح آن فايز و كامياب نگشته ، جهت آنكه راهى دارد چون چشم تركان تنگ و چون نظر خورده بينان باريك ، وسعت ساحت و رفعتشان او مانند عرصهء اميد و همت آزادگان وسيع و رفيع .
« 3 » لواحد من الفضلاء :
ملوك را ز رسيدن به دو گسست اميد * ستاره « 4 » را بگشاد درش نبود گمان
ز آفتاب نهاد است افسرى بر سر * ز جوز هر كمرى ساخته بگرد ميان
هزار بار ز باران به دو زيان نرسد * بجاى قطره اگر بارد از هوا سندان
اگر لشكرى بدانجا « 5 » رود و بىحصول غرض و نيل مقصود بازگردد ، هيبت پادشاه را لايق و شوكت سپاه را مناسب نمىنمايد ، چنگيزخان لحظهء سر بتامل فروبرد آنگاه گفت نقاشان چابك دست و مصوران صورتپرست كه بدان قلعه رسيده و مداخل و مخارج او را ديدهاند هيئت « 6 » اين قلعه را بر صفحه نقش كنند تا بر حصينات و عقبات
هامش
( 1 ) - مج : فرستاده و هرشهر و قلعهء كه بود بگرفت و بگشاد برين قلعه .
مك : فرستاد برين قلعه .
( 2 ) - عبارت : [ كه عقل عقلا از حل عقال آن عاجز و وهم دوربين از تصور وصول بشرفات آن قاصر است ] از زيادات مج مىباشد .
( 3 ) - عبارت : [ لواحد من الفضلاء ] از زيادات مج است .
( 4 ) - مج : ستاره را بگشاد . مك : ستاره بگشاد .
( 5 ) - مج : بدانجا رود بىحصول . مك : بدآنجا و بىحصول .
( 6 ) - مج : هيئت اين قلعه را . مك : هيئت قلعه را .