بعد همه سوارها و عقب ماندهها يكى يكى از اين معبر كذشتند از اين آب و لجن كه كذشتيم ميان بوته تمشك افتاديم طورى خار داشت كه امكان نداشت شخص قدم بردارد تا رسيديم بكنار درياى بزرك قدريكه راه رفتم امين حضور را خواسته عينك خودم را خواستم به او بدهم كه بآبدار بدهد همين كه نزديك رسيد كه از دست من بكيرد اسب رو رفته به زمين خورد بسيار خنده شد كالسكه ما را جلو برده بودند
روزنامه سفر مازندران ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: ايرج افشار
ص١٧٢