اضافه كرد : « من تمايلى به اين گونه شهرهاى خراب ندارم . » در اواخر بار حضور كه قريب نيمساعت طول كشيده بود ، شاه راجع بمسافرتم كمى خود را متعجب نشان داد و بعنوان التفات مخصوص نشان شير و خورشيد را ( حمايل درجهء چهار ) به من اعطاء كرد و مجبور شدم در عوض خلاصهاى از داستانهائى را كه تا حال خوانده شده براى او تهيه و به او تقديم نمايم .
28 مارس مصادف با همان روزى بود كه در سال گذشته مسافرت آسياى ميانه را شروع كرده بودم و از راه تبريز به قصد طرابوزان تهران را ترك كردم ، تا تبريز خوشبختانه فصل زيباى بهار درپيش بود و لازم به توضيح نيست كه احساساتم با سال گذشته در همين موقع تا چه اندازه تفاوت داشت . آن روز هر قدمى كه برميداشتم به مناطق وحشى و خطرات خارج از تصور نزديكتر ميشدم . و حالا دارم در هر قدم به سرزمين هاى متمدن و وطنم ، كه بر همهچيز رجحان دارد ، رهسپار ميشوم . اروپائيهاى تبريز با محبتى كه عمقا در دلم نفوذ كرد از من پذيرائى نمودند : از آن جمله دوستان سوئيسى عزيزم مديران تجارتخانهء « هانهارت « 1 » و شركاء » و همچنين « م . آبوت » « 2 » قنسول يار انگليس را بايد نام ببرم ، و نيز در طرابوزان قنسول ايطاليا « م . بوزيو » « 3 » و دوست فاضلم « دكتر ا . بلو » « 4 » قنسول پروس و مخصوصا « هردرا گوريش » « 5 » قنسول اطريش را كه به من زياد اظهار علاقه كردند ؛ نبايد فراموش كنم . تمام اين آقايان به اشكالات سفر مشرق زمين واقف بودند و تعريف و تمجيدى كه آنها از مساعى من ميكردند برايم لذيذ - ترين پاداش محسوب ميشد .
همانطور كه پس از توقف در كردستان ، ديگر هيچگونه آثار شرقى در قيافهء عثمانلوها بنظرم نميآمد همانطور هم در موقع مراجعت ، استانبول به نظرم پردهء مجللى آمد كه فقط در ظاهر يك مشرق زمين خيالى را مجسم مينمود . در سواحل سحرآميز
هامش
( 1 ) -Hanhart( 2 ) -Abbot( 3 ) -Bosio( 4 ) -O . Blau( 5 ) -Herr Dragorich