و راستى هم چندين سوار را كه بالغ بر صد نفر ميشدند ديدم كه با لباسهاى گردآلوده و هيئت جنگى از اردو ميآيند . هريك از آنها لا اقل يكنفر اسير همراه داشت كه زن و بچه هم در بين اين اسرا يافت ميشد . اين اسرا را يا به دم اسب يا به قاچ زين بسته بودند . علاوه بر اين هركدام كيسهء بزرگى حاوى سرهاى بريدهء دشمن كه شاهد عمليات درخور تحسين آنها در ميدان جنگ مىباشد ، به ترك خود بسته بودند . نوبت بهركدام كه ميرسيد اسراى خود را يا به خان يا به يكى از اشخاص معتبر تسليم ميكرد و آنوقت سر كيسه را باز كرده در حالى كه دو گوشهء پائينى آن را با دو دست ميگرفت محتوى آن را جلوى پاى مأمور محاسبات خالى ميكرد . او هم آن سرهاى ريشدار و بىريش را مانند اينكه سيبزمينى معامله كند ، با نوك پا عقب ميزد و شماره ميكرد تا در مقابل آن خلعت لازم را به آن سوار تحويل دهد . بسته باهميت موضوع عده سرها در فهرستى ثبت ميشد و تسليم خلعتها بيش از چند روز طول نميكشيد .
باوجود اين عادات و رسوم وحشيانه و اين مناظر زننده باز هم بهترين ايام مسافرتم را با لباس درويشى در خيوه و توابع آن گذرانيدم . هرچه بيشتر مردم از حاجيها پذيرائى مينمودند در عوض آنها هم نسبت به من بيشتر مهربانى ميكردند . همين كه ميان جمعيت ظاهر ميشدم ، بدون اينكه تقاضاى صدقه بكنم هريك از عابرين هديهء كوچكى ، عبارت از ملبوس و آذوقه و غيره به من نياز ميكرد . سعى داشتم هرگز مبالغ عمده را قبول نكنم و آنچه را هم بدست ميآوردم ، بنوبه بين برادرانى كه صدقهء كافى بچنگ نياورده بودند ، تقسيم ميكردم . چيزهاى خوبتر و قشنگتر را به ديگران داده و طبق آئين درويشى هرچه خشنتر و پستتر بود براى خود نگاه ميداشتم . با اينهمه بذل و بخششها وضعيت مالى من به كلى عوض شده بود . وقتى ميديدم الاغى به آن پرزورى زير پا دارم و كمربندم پر از پول است و صاحب لباس كافى و آذوقهء فراوان هستم و خلاصه براى مسافرتهاى آتيه كاملا مجهز
سياحت درويشى دروغين در خانات آسياى ميانه ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: آرمينيوس وامبرى
ص١٩٤