نبش قبر نشدند تا بهمن آنطور شد . مادر زينب كه ديگر علاقهاش به آن طفل به حد كمال بود و شب و روزى نيست كه نالان و اشكريزان نباشد متغير شد و رفت پائين چند ناسزا هم به آن مرحوم گفت ، حكم كرد به مادر و پدر بچه مردهها كه برويد قبر را نبش كنيد . آنها هم از خدا خواسته با بيل و كلنگ جمعا حركت بهسمت قبرستان نمودند .
حاجى على و پسرهايش جلو آمده التماس نمودند كه شما نامحرم هستيد نرويد . حال كه اينطور است خودمان مىرويم و نبش مىكنيم . روز ديگر رفتند شكافتند گفتند دهانش باز بود دستش بهطور متعارف نبود ، كفن هم روى صورت را گرفته بود كه همه را ترتيب صحيح داده مجددا خاك ريختند .
جمعه بود و اندرون هستم اگرچه از روزى كه بهمن فوت كرده من كمتر بيرون مىروم ، حتى از اطاق اندرون و زير كرسى خارج نمىشوم . خودم را مشغول تحرير نمودم تا خيالات كم شود . سينهام درد مىكند اما نمىتوانم سيگار نكشم . آفتاب گرمى است .
مركبات تنكابون
يكشنبه 29 ربيع الاولى - ديروز شخصى از اجزاء آبدارخانهء همايونى كه از راه هزار چم تنكابون رفته بود براى شاه حمل مركبات كند ( مثل اينكه طهران قحط مركبات بود آنكه ملك الشعرا در « نوبهار » گفته :
پادشهى بود به عهد قديم * شيفتهء خوردنى و زر و سيم
مركبات تنكابون - امير اسعد
گويا صحيح بود كه با آن همه مركبات طهران و مازندران از تنكابون خواسته است چون مفت بود و حال آنكه مركبات تنكابون خيلى پستتر از مال مازندران است كه در طهران مىآورند ، با پنج شش بار آمد از اينجا بگذرد . محض طمع و گرفتن انعامى از من قلعه آمد . قاطرها را هم طويله بست . من كاغذنويسى داشتم . قاصد از شهر آمده بود و مراجعت مىكرد ، فرصت نكردم خيلى سؤالات كنم . همينقدر گفت جمعى از كسان سردار اقتدار فرار [ كرده ] و بهسمت امير اسعديها آمده بودند . اينها هم ورود حضرات را با اسلحه فتح و فوز عظيمى دانستند . بعد از توقف چند روز يك شب از طرف سردار بناى شليك مىشود . اين فراريها هم كه بهطور خدعه آمده بودند از پشتسر بناى شليك را مىگذارند . جمعى كشته مىشوند و نظم گسيخته . صبح اكرم الملك خرمآباد آمد . روز ديگر امير اسعد گفت رشت مىروم و با چند نفر عزيمت كرد . من كه مرخص