تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5624

مساهمون:

ص٥٦٢٤
مصالحه منجر به آمدن شفيع شد . ناخوش بود . از حصبه و محرقه تا هفتاد نفر مىگويند در آتان مرحوم شده است . نعش كدخدا شفيع را شترخان آوردند به همان‌حال او را شهر فرستاد . تقى شرحى به من نوشته بود كه براى آن احسانى كه به من در قضيهء ارامنه نموده است نگذاريد او را حبس كنند . من روز ديگر صبح ادارهء ژاندارمرى رفتم و هر قسم بود جنازهء شفيع را خانه آوردم . خواستم مريض‌خانه بفرستم رضايت حاصل نكرد . خانهء همسايه اطاقى گرفته آنجا بردند . دو شب زنده بود . همه قسم پرستارى به عمل آمد . شب سيم وفات كرد . هفتاد سال متجاوز داشت . ما تهيه ديديم ، ناهار طبخ نمودند ، درويش خبر كردند و منتظريم پسرش و ساير الموتى [ ها ] بيايند جنازه حركت داده شود . خير جز ملا محمّد بالاروچى كسى حاضر نشد . من هم خانهء ابو الحسن آقا پسر مرحوم حاجى محمّد على آقا مهمان هستم . اهل كوچه كه حاضر بودند با نوكرها گفتم كه جنازه را ببرند و خودم رفتم خانهء ابو الحسن آقا ( حاجى محمد على آقا چندى قبل به مرض كزاز وفات كرد . دولت هنگفت رسيده است به اين پسرهاى الواط و مشغول تمامى آن هستند . دو ساعت گذشت شاهزاده يمن الدوله آمد گفت نزد حكومت بودم جمعى از الموتيها آمدند با دو آخوند و يك سيد ، شكايت زياد كه كدخدا شفيع را شاهزاده مسموم نموده است . بفرستيد دفن نكنند تا معاينه و معلوم شود . نظام السلطان پيشخدمت خود را فرستاد و آمد گفت ناخوش بوده ، پيرمرد است . حسن خان به شهر فرستاده يك شب در ادارهء ژاندارمرى بوده . نظام السلطان كه باطنا از تقلبات الموتيها مستحضر بود گفت خير دفن كنند . اما آخوندها و سايرين خيلى دادوقال داشتند . اوقات من بسيار تلخ شد . اين هم نيكوئى . چلوكباب خوبى ناهار داشتيم . بعد از ناهار هم يمن الدوله ، صارم السلطان ، ابو الحسن آقا و يك نفر ديگر نشستند پاى منقل وافور ، تا عصر هى پك زدند . من از آنجا دار الحكومه رفتم . شرحى با نظام السلطان دعوا كردم . گفتم من اگر احسان مىكنم گرفتارم ، نمىكنم گرفتار . پس يك پرگرامى براى من بنويس كه من چسان رفتار كنم . در اين بين ماژر محمود خان رسيد و قضيه را بيان كرد و رفع اشتباه شد . رفتم منزل معلوم شد در غسال‌خانه ملا فرج ، ملا محمّد مسئله‌گو ، سيد حسن پسر سيد بزرگ ، فرج پسر شفيع و چند نفر ديگر وارد شده [ اند ] كه شفيع را شاهزاده كشته ، نمىگذاريم بشوئيد . هرچه نوكرها و اهل كوچه ، درويشها گفته بودند دست برداريد قبول نكرده بودند . جنازه را برداشته سمت پيغمبريه بردند و توى كوچه فرياد مىكردند امان از ظلم عين السلطنه . ملا محمّد مسئله‌گو عمامه برداشته ، ملا فرج ريش خود را مىكنده . بعد حكومتى مىروند . آدم حكومت مىآيد و حكم به دفن ميت مىكند . ناهار هم نيامدند .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5624 | قهرمان ميرزا عين السلطنه