شال و انگشتر
مرا امير احضار كرد رفتم آنجا و قبل از دخول به اطاق شمهاى با مير هادى صحبت كردم . او هم تمجمج كرد و گردن حاجى عبد العلى انداخت كه من دفاع كردم و گفتم حاجى تقصير ندارد ، حالا او را عمر درست كردهايد . امير باز با من خيلى صحبت كرد و گفت شال و انگشتر هم نيامده و الا مىفرستادم شال و انگشتر كنند . چند نفر مطرب داشت زدند و خواندند . ( شيخ سابقا خيلى جا نماز آب مىكشيد . خيلى تقدس به خرج مىداد .
در اين دو سفر طهران به كلى تغيير مسلك داده و پروائى ندارد . حتى قمار هم مىكند و خيلى هم عشق به آن دارد . ) بعد از شام نزد سالار آمدم . گفتم امير گفت شال و انگشتر هم نيامده . گفت دروغ مىگويد . صبح كه نزد امير رفتم ديدم دو طاقه شال و يك حلقه انگشتر گذاشته و به من با تغير گفت الان رسيده است . من دانستم كه سالار راست گفته است ، مدتى است آمده . گفت بروند منتظم الملك را بياورند . دو دفعه آدم رفت او طفره زد . به من محقق شد سعايت را او مىكند . بعد خيلى دعا و سلام به شما رسانيد و گفت روز 28 زنها مىآيند . اگرچه انگشتر خوب نيست اما چاره ندارد . انشاء اللّه بعد تلافى مىشود .
نامه به امير اسعد
من شب را مانده روز ديگر آمدم . خود سالار هم كاغذى به من نوشته بود و حوالهء شيخ كرده بود . شيخ گفت ميل دارد شما كاغذى به امير اسعد بنويسيد كه تا زمان رفتن شما به رودبار سالار بماند بلكه كارى كنيد نرود . من هم اگرچه تاكنون كاغذ ننوشته بودم چيزى نوشتم و آدم مخصوص فرستادم . يكجا شيخ مىگفت تهيه ببينيد ، يكجا مىگفت حرفهاى آنها اعتبارى ندارد . آخر الامر گفت ببينيد من اطمينان دارم مىآيند .
كوسه و ريشپهن كار همينهاست . لازم نبود بيايند بگويند و حالا اينطور انتريگها درست كنند . بارى بد كارى كردند . اين الموتى هم روزى يك حرف از خودش درمىآورد كه اين حرفها آدم را متغير مىكند . اگر الموت نبود اين حرفها [ را ] من به كلى رد مىكردم . اما ميان چهار ولايت مرا دارند بدنام مىكنند و هزار حرفهاى غير واقع درست مىكنند .
روزنامهها
روزنامهجاتى از شهر رسيده بود تا 17 ذيحجه - اولا از بس جرايد بين خود منافشه و