ديدار با امير اسعد و سالار
يكشنبه 26 ذيحجه ، 21 ميزان - جناب شيخ موقع ناهار آمد در اندرون خواستم .
لدى الورود شرحى ، از اوضاع دربار و حضرات شكوه كرد كه نمىدانم چه وضع شلوغى بود ، چه هرج و مرجى چه حكايتى است . گفتم اصل مطلب را بگو گفت . پس از استراحتى كه در شترخان كردم مقارن غروب زواردشت رسيدم . امير توى زمينها راه مىرفت . آدمها تا مرا ديدند يك نفر جدا شده جلو آمد شما كى هستيد . من اسم و رسم خودم را گفتم . امير منتظر مراجعت آن نوكر نشده خودش مرا شناخت و جلو آمد . ها ! شما كجا ، اينجا كجا . گفتم ما براى عقد و عروسى به عجلهء تمام شب و روز راه آمديم .
حالا در قلعه كه مىبينم خبرى نيست . لهذا محض سلام به شما اينجا آمدم . تا من اين حرف را زدم رنگ امير اسعد سرخ شده گفت لعنت به اين پسر باد . مرا در كار است مفتضح و بدنام كند . من از اول خانوادهء ايران براى او خواستم زن بگيرم . من وصلت به اين بزرگى و خوبى خواستم بكنم . حالا در كار است مرا نزد شاهزاده بدقول ، بدفعل قلم بدهد . از خجالت نمىتوانم به صورت شما نگاه كنم برويم به اطاق . راه افتاديم . عمارت جديد تمام نشده در سه بالاخانهء منحوس اين مدت را اقامت دارد . داخل شديم . لسان طالقانى و آقا مير هادى و جمعى بودند . صحبتها مختلف بود . من گفتم بروم سالار را ملاقات كنم تا ببينم او چه گفته و مىگويد . او هم در يكى از عمارات رعيتى مسكن داشت . مرا ديد به كلى برضد پدرش حرف زد كه امير را به حال خود نمىگذارند .
مقاصد منتظم الملك
منتظم الملك تا ديد مىخواهد اين وصلت بشود فورا آقا نجفى را از شهر خواست و چون مىخواهد دختر خودش را هم به آقا مير هادى بدهد اين هم با او همراه است و متصل بدگوئى مرا نزد امير مىكند . دروغ و راست مىگويند . امير را با من مكدر كردهاند .
از آنها لوازمات عقد را خواسته بود معطلى فراهم كردند ، طفره و تعلل كردند محرم برسد اين كار صورت نگيرد . من گفتم براى چه اين سعايتها را مىكنند . گفت براى اينكه اكرم الملك نوهء وزير است . مىخواهد او حاكم تنكابون باشد . او نزد امير اسعد مقرب باشد .
يكى هم آنكه ميل دارد دختر خودش را به من بدهد . من با او وصلت كنم نه با شاهزاده . الان كارى كردهاند كه امير حكم كرده من طهران بروم و از اينجا دور باشم .
اگرچه سپهسالار به من مرحمت دارد اما من ميل ندارم بروم .