خداحافظى
عصر اول با خانوادهء افخم الدوله وداع كرده بعد آمديم باغ پائين حضور حضرت و الا .
قدرى فرمايشات فرمودند ، بعد برخاسته روى مرا بوسيدند . من هم دست مبارك را بوسيده با حال رقت از اطاق بيرون آمدم . بعد با همشيرههاى كوچك و زنهاى حضرت و الا خداحافظى كرده آنوقت قمر الدوله و عين الملوك را بغل گرفته وداع كامل نمودم .
بعد بيرون آمده با هرمز و پرويز و محمود پسرهاى حاجى آقا و انوشيروان ميرزا وداع نموده سپس با حاجى افخم الدوله سوار دوچرخه شده حركت بهسمت شهر نموديم .
ديشب هرمز جرحى به دوچرخه وارد كرده بود كه مالبند را طناب بسته بودند . كمكم شكاف مالبند وسيع مىشد تا زير قلهك و باغ مخبر الدوله دوچرخه از كار افتاد . ما نوكرى هم همراه نداشتيم . افخم الدوله مرا با دوچرخه آنجا گذاشت كه خودش از قلهك درشكه گرفته باغ برود درشكه و آدم آورده با درشكه شهر [ برويم ] و آن آدم دوچرخه را به يك شكلى شهر براى تعمير بياورد . زنبورها و مگسها اسب را احاطه كردند و متصل تكان مىخورد . من هم مشغول چرت شدم ، به گمان اينكه افخم الدوله دو سه ساعت ديگر هم نخواهد آمد . برعكس تصور من افخم چيزى نكشيد آمد با بالاخان كه از عقب ما مىآمد برود ورامين . طناب اسب بالاخان را باز كرده مالبند را محكم بستيم . يك نفر فقير هم دو هزار اجير كرده جلو اسب را گرفت و با بالاخان حركت نمودند . افخم الدوله رفت باز قلهك درشكهء كرايه بگيرد . باز طولى نكشيد با درشكهاى مراجعت كرد . در ميان آن يك نفر آخوند نشسته بود . ايستاد و گفت بفرمائيد . سوار شدم . آخوند دو سره درشكه گرفته بود ، آن هم براى گرفتن اقرارى از عيال قوام التجار شيروانى . افخم الدوله تكليف كرده بود چيزى به درشكهچى بدهد و رديف او شود . قبول كرده بود . به عجله ما را به شهر آورد . چهار راه كنت ما را پياده كرد . درشكهء ديگر كرايه كرده رفتيم نظاميه .
گفتند عزيز الملوك هم يوسفيه است . به پسرش ميرزا حسين خان گفتم سحر آنجا مىآيم .
رفتيم خانهء فخر الملك هيچ كس نبود . چيزى هم به افطار نداشتيم . دختر كوچك فخر الملك با حاجى زرى خانهء فخر السلطنه [ بودند . ]
عبد اللّه مستوفى و مريم خانم
دختر ديگر فخر الملك عيال ميرزا عبد اللّه خان ( ميرزا عبد اللّه خان پسر ميرزا نصر اللّه گركانى است ) دعوت افطار داشتند . ما هم دنبال آنها افتاده سر زده وارد شديم كه باعث تعجب مريم خانم و شوهر شد . گفتيم تعجب ندارد گرسنگى را چه ديدهايد . افطار