و رعايا ديدن كردند . هوا منقلب شد ، باد و بوران برخاست . زود سوار شدم كلاه بهمن را باد برداشت تا چيان غلطزنان آورد . خيلى تماشا داشت . بعد از ناهار رخت عيد همگى از طهران رسيد . الان پوشيدهاند و الحمد للّه شاد هستند . آسمان [ را ] ابر سياهى گرفته و غرش مىكند و اين اول غرش بهارى است .
معمولا رقعهجات طهران درج مىشود . تا برسيم به كاغذجاتى كه جوف امانت بود .
دستخط حضرت و الا
پس از اظهار مرحمت و احوالپرسى و بعضى دستور العملها و حكايت كشمرز يك مطلب بامزه داشت : دو حكايت غريب شيرين بامزه الان مىشنوم يكى از گرفتارى عاصم بيك و آتاشهء نظامى اتريش و دو نفر آلمانى در شكارگاه نزديك كرج در منطقهء نظامى به دست روسها كه خيلى خنده دارد .
محكمهء دكتر ايوب
ديگرى عروس سيد آقا بحرينى در محكمهء دكتر ايوب خان روى صندلى مىنشيند كه كاغذ اعلانى سريش ماليده در چادر عروس مىچسبد . عروس در مراجعت اعلان را به همه مردم كوچه مىنمايد و مىبينند مىخوانند . آژان پليس زن را نظميه ميبرد مؤاخذه مىكند . آنوقت عروس ملتفت مىشود . استنطاقات مىشود بحرينى را نظميه مىكشند .
ثابت مىشود كه عروس بىتقصير است . دكتر ايوب را نظميه مىبرند سى تومان جرم مىشود . آخر شوهر زن را بههمين جهت طلاق مىدهد . مضمون اعلان هم خيلى مناسب واقع مىشود : خانهاى كه دكتر ايوب دارد در بزرگ شكست و خرابى پيدا كرد .
آن در خراب است آقايان و محترمين از راه پس بيايند . از آن طرف معيوب است نيايند .
پوست سمور - سالور دشت
حضرت و الا هنوز با قلم ايرانى و مركب ايرانى مشكى چيز مىنويسد . حتى مستشار الممالك هم بايد همينطور با قلمدان و مركب مشكى و قلم ايرانى [ بنويسد ] .
حضرت و الا بيست دانه پوست سمور خواستهاند كه وجود ندارد . من فقط يك دانه پيدا نمودهام . كوه لعل و سالور دشت را مىفرمايند من جنگل كنم در حالىكه آب آنجا ندارد و درخت با هواى اينجا هم به عمل نمىآيد . ( والدهء حضرت و الا از تركمانهاى سالور است كه در جنگ مرو نصيب محمّد شاه مرحوم شده بود و به ازدواج خود درآوردند ) .
لهذا بالاى قلعه ديم زارى است كوكدشت نام ، سالوردشت اسم گذاشتهاند ، همينطور