تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4447

مساهمون:

ص٤٤٤٧
بدهيد بخورد خوب است من صدا زدم فرستادم از اندرون عرق آوردند ميرزا اسحق برد در اطاق و پس از مختصر توقفى بيرون آمد . گفت آنچه كردم نخورد ، گفت شايد مردم . من گفتم عجب آدمهاى ترسوئى هستند . بعد ميرزا اسحق گفت عرق نعنا اگر هست بياورند . من گفتم داريم و فرستادم بيارند . از اندرون گل گاو زبان داده بودند ، دو فنجان هم از آن خورد . عرق نعنا هم داديم خورد . گفتند به همان حال است . متصل عرق مىكند و به تركى به محمّد على وصيت مىكند . باز ميرزا اسحق گفت دواى جوش‌شيرين بدهم بخورد . من به آقا برار غلام بچه گفتم از اندرون بگير بياور . خيلى زود آورد به دست من داد . گفتم يك فنجان و يك قاشق و قدرى آب بياور آورد . من فنجان را گرفتم درب قوطى را باز نكرده صداى شيون از آن اطاق بلند شد . گفتم ميرزا اسحق ببين چه خبر است . او رفت و دو دقيقه نكشيد با حال پريشان برگشت گفت تمام كرد . مثل اين بود آسمان را به سر من خراب كردند . پنج ساعت و نيم از دسته گذشته بود . درست يك ساعت و ربع بالا مرض قولنج آن بيچاره طول كشيد و به جوار حق پيوست . رفتم توى اطاق با نوكرها مشغول گريه شديم . محمّد على تركى زبان گرفته بود . نيم ساعت سوگوارى كرديم . بعد من بيرون آمده مشغول ترتيبات ديگر شديم . خودش گفته بود مرا در ايوان امامزادهء بالاروچ دفن كنند . رعيتها و مهدى آمدند جنازه را پائين بردند . به قدرى گريه و شيون شد كه حساب نداشت . سه ساعت به غروب مانده جنازه را به‌سمت بالاروچ حركت دادند . خدا او را بيامرزد . من نوكرى به اين صداقت و امانت و سكوت و با محبت نديدم . گويا چهل سال داشت . ناكام و غريب مرد . تازه عيال گرفته بود ، در فكر خانه و لانه افتاده بود . چقدر من از اين مزاوجت او خوشوقت شدم . براى آن‌كه نصف آتان اقوام و طايفهء اين زن بودند ، در موقع احتياج همه قسم حاضر براى خدمات بودند . اين چند روز من هر وقت بيرون مىروم نظرم به اين گلها و درختها و باغات مىافتد مثل اين است يك چيزى گم كرده‌ام . رفيق اين كارهاى من هميشه او بود . رفيق گردش من او بود . هم صحبت من او بود . هرقدر بخواهم افسوس خودم را از فوت او نقل كنم كم است . در همدان يك مادر دارد و دو برادر . قراگوزلو بود . نجيب بود . به قدرى ملكه و اهل خانه گريه كردند كه حساب نداشت . واقعا ابله كسى كه دل به اين دنيا بندد كه از حيات تا ممات يك وجب راه است . امروز فرستادم بالاروچ سر قبرش را آرايش كردند ، چاى و قهوه گذاشتند . نوكرها همه رفتند . عيالش را هم گفته بودم از آتان آورده بودند . روضه‌خوان هم بود . « شب غريب » مفصلى هم براى او گرفتم . روز سيم هم آخوندها و پيرمردها و جماعتى به تسليت من آمده بودند . امشب عيالش با كدخدا مريم در قلعه است . چهل و دو روز عيالش بود . مقدارى اسباب از شهر خواسته بود سه روز قبل برادرزنش آورد . در حقيقت