دارد . كوه مشرف و سركوب به صحنه و جادهء عمومى است . خالصه و ملك مرحوم وزير دفتر است ، حاليه به اولاد او رسيده است . بايد منتظر رقعهجات طهران و غنى بود و ديد خاتمهء جنگ صحنه به كجا مىرسد . امروز هم هوا بسيار خوب است . باز عصر خيال سوارى دارم .
وفات حيدر قلى خان
پنجشنبه 20 شهر ربيع الثانى ، پنجم درجهء حوت - به واسطهء مرگ ناگهانى كه در قلعه ما واقع شد نهايت افسردگى را دارم ، مرگ ناگهانى در غربت البته باعث تأثيرات عميقه مىشود . ممنونم كه روزنامهجات زيادى متعاقب آن به من رسيد و اسباب مشغوليات شد . سابقا نوشتم حيدر قلى خان عيالى در آتان گرفته و دو ماه بود به قلعه نمىآمد . چون مشار اليه رفيق امورات تفننى من بود دو سه مرتبه نوشتم پيغام دادم تا عصر چهارشنبه 12 ماه به قلعه آمد . من اندرون بودم ملكه خانم و بهمن زود بيرون رفتند و به حيدر قلى خان مبارك باد گفتند . او هم شيرينى و آجيل به آنها داد و تا دو ساعت از شب رفته نزدش بودند . اين آدم ، من و بچههاى مرا از مادر و برادر و خودش دوستتر داشت . صبح پنجشنبه 13 من بيرون رفتم كمى برف آمده بود نزد من آمد خيلى صحبت كرديم . عصر هم با من سر حمام آمد . بعد گردش معمولى را تا سراج محله كرديم . اما صحبت زن گرفتن را گذاشتيم براى بعد . صبح جمعه 14 من بيرون نرفته ملكه و بهمن گفتند حيدر قلى خان قند خريد ، چاى گرفت ، امشب قرار است از ما مهمانى كند . شاد و مسرور بودند . بعد بيرون رفتم . ميرزا اسحق دو روز بود اينجا بود مشغول صحبت شديم . تقى رفت جيرين ده . حيدر قلى خان با كمال بشاشت و سلامتى صحبت مىكرد . پس از يك ساعت صحبتهاى متفرقه حيدر قلى خان رفت توى آبدارخانه طورى كه من او را نديدم . بيرون آمده به اطاق خودش رفت . يك مرتبه من ديدم ميرزا حسين سرش را از درب اطاق بيرون كرده و به صداى بلند مىگويد محمّد على را بگوئيد بيايد حيدر قلى خان دلش درد گرفته . من با ميرزا اسحق در ايوان جديد جلوى اطاقها نشسته بوديم ، بهمن و عباس هم با شنهاى ايوان بازى مىكردند . من تغيرى به ميرزا حسين كردم چرا داد مىزنى ، دل درد مسألهاى نيست و فورا يوسف را گفتم قندداغ بردار ببر و [ به ] كدخدا صفر على كه ايستاده بود گفتم شما برويد ببينيد چه شده . يوسف قندداغ برد . محمّد على هم آمد ما مشغول صحبت بوديم و ابدا به خيال من خطور نمىكرد كه چه چيزى است . بعد ميرزا اسحق هم برخاست گفت بروم خان را ببينم . من باز به همان بىخيالى و اينكه دلدرد متعارفى است با بچهها بازى مىكردم . ميرزا اسحق آمد گفت قدرى عرق اگر داريد