1332
طبابت من
يكشنبه غرهء محرم الحرام 1332 هجرى ، هشتم درجهء قوس - چند شب قبل زوارك برف آمد اما مختصر بود . يخ مىبندد و شبها سرد است . من تازه در بيرون و اندرون بخارى روشن مىكنم . بالاروچ ، ورك برف در كوچهها هست . ملكه خانم يا از آن نوبههاى بيست و چهار ساعتى دارد يا مرض ديگرى به غير حصبه و محرقه كه من نمىدانم و تب مىكند . غذا كمتر مىخورد بسيار كجخلق و دعوائى شده حرف هم بزنى گريه است .
بيرون نمىرود ، متصل توت خشكه ، آلوبالو خشكه ، نان شيرمال و چيزهاى عجيب و غريب توقع و درخواست مىكند . اطباء هم كسان خود را معالجه نمىكنند چه رسد به طفل خود و من بر خلاف قانون كليه بايد طبابت خانم را بكنم . چيزى هم به عقلم نمىرسد مگر اماله و هرروز موقع غروب حكم اماله داده مىشود كه حسنى مباشر اين كار بزرگ است كه دو ساعت بايد براى خانم دروغ و راست نقل حكايات و روايات كند تا خانم راضى شود . تقريبا طبابت من هم مثل دكتر سانكرادو محدود مىماند او فصد و آب گرم دوا مىداد من اماله و آب سرد لعاب خطمى .
بچهها در پشتبام حمام بازى مىكردند يك مرتبه « باجه » « 1 » خراب مىشود پسر چهار ساله مهدى نصر اللّه از بالا توى حمام و روى ساروج به زمين مىافتد تا دو روز قطع اميد همه شد ، اما الحمد للّه بدون هيچ آسيبى و جراحتى و شكستى نجات يافت و سلامت شد . حالا حمام ما چنان تاريك شده كه بايد با چراغ رفت تا چه وقت شيخ شيشه روانه كند .
امروز به سلامتى آبانبار را آب بستيم . يخچال هم دو روز ديگر كار دارد كه تمام شود طول آبانبار شش ذرع عرض سه ذرع عمق يك ذرع و نيم و بعدا كه طاق زده شود دو ذرع و نيم .
خريد سهم سراجمحله
چون نزاع من و امير اسعد درخصوص ملك پيچبن سرگرفته ناچار براى اينكه دعوا قابل باشد سهم سراجمحله را هم خريدم ، اما از ترس حضرت و الا كه مىفرمايند تمام
هامش
( 1 ) - باجه - روزنهاى مدور در سقف اطاقهائى كه نورگير نبود . ( مسعود سالور )