طولانى كرده جواب داد از پوست صورت پاشا خان كه همين امير بهادر باشد .
باز گفته بود « دونى ديزى - پاشانى اوزى » « 1 » وقتى مظفر الدين شاه به طهران وارد شد اشعارى ساخته بودند ترجيعبند او بود : « اه اه دردر شو ببين - امير بهادر شو ببين » .
شخص آگاهى بود و چقدر مناسب احوال آنها گفته . فعلا شاه عباس جنت مكان شده و مظفر الدين شاه كبير . اگر انشاء الله اين اساس پيش برود و ما هم آدمى بشويم . همينطور هم هست ، زيرا تاريخ جزئيات را ترك مىكند و به كليات مىپردازد .
رفعت السلطان مجاهد
جمعه 21 ذىقعدة الحرام - صبح در اطاق بيرونى نشسته گرم مطالعهء كتابچهء « مقطوعى » بودم . يك مرتبه رفعت السلطان وارد شد . رفعت السلطان پسر مرحوم وكيل الرعاياى قزوين شوهر همشيره ماهوش خانم ملقب به نواب عاليه است . در صورتى كه ديروز افخم الدوله به سمت قزوين رفته . بعد از احوالپرسى و يال و دم بوسى معلوم شد جزو مجاهدين قزوين ديروز وارد شده . گفتم رفيق اين چه حقه است . من كه مىدانم تو از عنكبوت مىترسى فرار مىكنى و اگر قورباغه ببينى هفت فرسنگى فرار مىكنى . در الموت كه ملخ آمده بود از اطاق بيرون نمىآمدى و بچههايت ملخى گرفته و از ترس پول مىدادى و التماس مىكردى تا ولت مىكردند . با اين جرأت و جلادت حالا جانبازى مىكنى و مجاهد شدى . گفت همه راست است . من اين روزها بقدرى كه از موش مىترسم از هيچ جانور درنده و غرنده نمىترسم . دو شب هم هست از ترس قاطرچيها آرام و قرار ندارم . براى حفظ خودم عضو سه انجمن هستم : يكى از آنها « انجمن مجاهدين » است . جبرا قهرا مرا هم آوردند . رئيس آن انجمن ميرزا حسن پسر حاجى ميرزا مسعود شيخ الاسلام قزوين است كه او را كاملا مىشناسم . همان وقت كه در قزوين بودم سال دوم جلوس مظفر الدين شاه تفصيلاتى دارم كه اگر حالا بنويسم معلول به غرض مىشود . به همه جهت شصت نفر سوار و بيست نفر از محترمين مىباشند .
نطق تقىزاده
مىگفت خيلى با جلال و جبروت وارد مجلس شديم ، همه استقبال كرده « زندهباد مجاهدين قزوين » گفتند . ( اين كلمه خيليها را به كشتن مىدهد ) . بيست دقيقه اجازه دادند جزو وكلا نشستيم و نطقى رئيس و غيره از جانبازى و غيرت و حميت ما كردند . بعد اطاق ديگر رفته تقىزاده آمد نطق ديگرى باز به همان ترتيبات كرد . شب را همانجا
هامش
( 1 ) - پوست پشت شتر - روى پاشا ( مسعود سالور ) .