تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
مستحقين و فقرا ، قسمت نما . » آن عالىجناب ، از روى استغنا فرمود : « من ، مستحق نمىشناسم . مستحق‌شناس ، خدا مىباشد . » و فرمود : « اين مال را به رعايا بده . » عرض نمود كه : « من ، با رعايا به شركت ، زراعت نموده‌ام و موافق عدل و قسط و حساب ، ايشان بهرهء خود را برده‌اند و من بهرهء خود را . » فرمود : « اگر چنين است ، اى بندهء مسلط خدا ، به تدريج ، من ، فقير و مستحق پيدا مىكنم و با برات ، نزد تو مىفرستم . تو به دست خود به ايشان بده آنچه در برات نوشته‌ام . زيرا كه موافق احاديث صحيحه ، اگر تو به دست خود ، يك دينار ، انفاق نمايى ، بهتر از آن است كه من ، مال تو را به اذن تو ، هزار دينار ، انفاق نمايم . و تو سلطانى و به خدمت تو رسيدن ، كمال اشكال دارد . اگر تو در اندرون‌خانه يا در حمام يا در خواب باشى ، آورندهء برات ، حيران و معطل خواهد شد . » عرض نمود كه : « من به در اندرون‌خانهء خود ، كسى را مأمور مىنمايم كه هركسى كه برات جناب‌عالى را بياورد ، مرا خبر نمايد . اگر بيرون باشم ، او را مىطلبم و اگر در اندرون‌خانه باشم ، بيرون مىآيم به ديدنش و اگر در حمام باشم ، فى الفور ، او را ملاقات خواهم نمود و اگر در خوابم ، مرا بيدار خواهند نمود و مهم‌سازى او خواهم نمود . » و بدون بيش و كم ، از طرفين ، معامله ، چنين اتفاق افتاد . و نيز در ميان آن سلطان والاجاه و عالىجناب ، ميرزا محمد على - ولد ميرزا مظفر خليفه سلطانى مذكوره - به همين طريقهء مذكوره ، اتفاق مىافتاد . و آن دو بزرگوار ، هريك جداگانه و عليحده ، آن سلطان كامگار را مواعظ و نصايح گفتند و او را بازديد ننمودند . و مرحوم آقا محمد بيدآبادى مذكور ، به نفس نفيس خود به در دكان خباز و بقال و قصاب و علاف و عصار و سبزىفروش مىآمد و آذوقه و ما يحتاج خود و عيال خود را بر دوش خود گرفته و به دامان خود نهاده و به خانهء خود مىبرد و در اين باب ، اعانت از كسى قبول نمىكرد . و جامه‌هاى وى كرباس و پشمينهء كم‌بها بود . و به كسب تكمه‌چينى ،