ولايت خود ، پيشكشى از براى سركار فيض آثار والاجاه ، وكيل الدولهء مذكور مىآوردند .
بر دانشمندان ، معلوم باد كه چون والاجاه وكيل الدولهء زند ، يعنى كريم خان شيرگير همتبلند ، بناى شرب خمر داشت ، چند نفر از اعيان اصفاهان كه در خدمتش تقرب و گستاخى يافته بودند و شيطنت و نادرستى و ناپاكى در طبيعت ايشان مستتر بود و ذات ايشان ، متضمن خيانت و خباثت و جنايت بود ، به وى عرض نمودند كه : « اگر مىخواهى جهانگير بشوى ، بايد ازالهء بكارت چهل دختر باكره نمايى و خون ازالهء بكارتشان را بر كرباس نازك هندى ماليده ، هميشه با خود نگاهدارى ؛ كه مجرب است . » و در اين باب ، از آن جهانسالار بادهپرست سرمست ، رخصت يافتند و . . . دختر جميلهء دلارا مىگرفتند و او را به حمام برده و به حلى و حلل آراسته و به فنون مشاطگى ، پيراسته ، به قانون شرع انور ، در حبالهء آن سرور درمىآوردند و او را به حريم پادشاهى مىبردند و عروسوار ، او را به آن شاهداماد رند سرمست عيار مىسپردند . . . [ سپس ] وى را خلعت داده و صداقش را عطا مىنمود و مرخص مىفرمود . و آن ناپاكها كه بانى اين كار ناپسند بودند ، آن جميله را به خانهء خود مىبردند و . . . بعد او را به خانهء پدر و مادرش مىفرستادند . چون اين كار ، به حد كثرت رسيد ، علما به ديدنش رفته ، او را از اين حركت ناپسند و از اين فعل زشت ، منع نمودند . از اين عمل بد ، دست برداشت و از ايشان كمال خجلت و انفعال يافته و عذر خواست .
آن والاجاه ، عاقلى بود ، معقولفهم و منقول غير معقول را انكار مىنمود و قبول نمىكرد و همهء امورش مقرون به حكمت بود و به افسانه ، هرگز گوش نمىداد - از آن جمله ، حديث خروج دجال را باور نمىكرد ، به آن قسمى كه در كتابها نوشتهاند . گفت :
« من ، چنين فهميدهام به عقل ناقص خود كه شخص يكچشم مكار حيلهور نيرنگساز شعبدهباز صاحبقرانى ، از اهل اصفاهان كه صاحب دولت و ثروت و همت باشد ، به افسانه و افسون و چيزهاى غريب و عجيب به خلايق نمودن ، به تأثير افلاك و انجم ،
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٣٣٧