تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
حواس ، پرده‌هاى گوششان پاره شد و هلاك شدند و از شنيدن اين آوازهاى غريب و عجيب سهمناك مهيب ، مشوش و متوحش شدند و چنان دانستند كه خصمى ، با لشكر بسيار و آتشخانهء بىشمار ، از پيش روى ، بغتتا آمده و با توپخانهء پادشاهى ، بناى محاربه نهاده . به يك‌بار ، اهل اردو ، از ترك و تاجيك و كرد و لر و شيعه و سنى و طوايف ديگر ، برهم تاختند و بسيارى را كشتند و انداختند و به تاراج و غارت همديگر ، دست گشودند و از هر طرف ، سالاران و سرداران و سرهنگان ، اتباع خود را برداشته و به جانبى رفتند . والاجاه ، ابراهيم شاه ، تاج خورشيدنمودار ، از سر ، برداشته و در بغل نهاد و ناچار با چند نفر از غلامان خود ، فرار نمود . و از راهى كه مىرفت ، بازگرديد و به قريه‌اى كه دوش نزول نموده بود و يك چشم رئيس آن قريه را بركنده بود ، وارد گرديد . و همان رئيس مذكور را طلب نمود و فرمود : « ما غلامان ابراهيم شاهيم . در پى خدمتى مىرويم . » رئيس ، او را شناخته و به تزوير و تلبيس و لطايف الحيل و چاپلوسى ، آن والاجاه را پياده نموده و به اشارهء رئيس ، اهل قريه ، هجوم عام نمودند و آن والاجاه را گرفتند و با ارّه ، سر مباركش را از تن ، جدا نمودند و غلامانش را برهنه كردند . بعد از زوال دولت گردون‌عدت نادر پادشاهى كه جهانگير بود ، كه از اتفاق و موافقت برپا شد و به نفاق و مخالفت ، بر باد فنا رفت ، عنان خنگ سركش جهان‌بانى ، به دست ملوك طوايف افتاد و از كشمكش ايشان و نقاضت ايشان ، با همديگر ، ايران ، رو به ويرانى نهاد و هرج‌ومرج در ايران ، راه يافت و دقايق اين وقايع مذكوره را منشيان با فصاحت و بلاغت شيرين‌كلام ، سيّما افصح المتكلمين ، ابلغ المرسلين ، خلد آشيانى ، ميرزا مهدى خان منشى الممالك بيان نموده .
چه خوش گفته آن شاعر نيك‌راى * مر اين نظم كآمرزد او را خداى سر شب ، سر قتل و تاراج داشت * سحرگه ، نه تن ، سر ، نه سر ، تاج داشت به يك گردش چرخ نيلوفرى * نه نادر به جا ماند و نه نادرى