ملكآرايى ، به شيوهء نادر پادشاهى ، مشغول گرديدن و به اندك زمانى ، ناگاه موكبش برهم شوريدن و همهء سپاهش از هم متفرق گرديدن ، به سبب آنكه توپخانهاى كه از پيش اردوى معلى ، با سيصد زنجير ، فيلان باركش ، روانه بود ، اتفاقا چهارصد توپ بزرگ و كوچك ، در باتلاق و زمين نمناك ، در گل نشست . هرچند سعى نمودند كه توپها را از آنجا بجهانند و به راه اندازند ، نتوانستند . آخر الامر ، رأيشان بر اين قرار يافت كه توپها ، همه پر است . اگر آنها را خالى نمايند ، سبك مىشوند و به راه مىافتند .
توپچيان قوىبازوى نيرومند ، به رخصت و اذن توپچىباشى ، اراده نمودند كه توپها را خالى نمايند .
شخص پير كهنهسال و ريشسفيد پختهء خردمند صاحبوقوف تجربه حاصل نمودهاى در ميانشان بوده . ايشان را از خالى نمودن توپها ، نهى نمود و گفت : « اين مطلب را به عرض پادشاه و وزرا و امرا برسانيد و در اردوى پادشاهى ، جارچى ، جار بكشد و همهء اهل اردو را باخبر نمايد « 1 » كه توپخانهء پادشاهى ، به باتلاق نشسته . از روى تدبير و مصلحت ، بهجهت تخفيف ، توپها را خالى خواهند نمود . مبادا وحشت نمايند و مشوش گردند و غوغا و آشوب و شورشى در موكب پادشاهى ، رو نمايد . و اگر پند مرا گوش ننماييد و بىآنكه اهل اردو را خبر نماييد ، توپها را خالى كنيد ، اردوى پادشاهى ، از هم مىپاشد و تفرقه در موكب پادشاهى ، راه خواهد يافت . »
از گفتار آن شخص ، بعضى خنديدند و گفتند : « اين پير افسانهگوى بىخرد ، دماغش گويا ناخوش مىباشد و قولش را اعتبارى نيست . » و از روى سفاهت و جهل و سخافت عقل ، به يكبار ، توپها را آتش دادند و خالى نمودند . چنان از صدا و نالهء توپهاى در كوهستان پيچيده ، غريو و غرنگى برخاست « 2 » كه غرش و صداى رعدهاى بهارى ، در نزد آن ، مانند زمزمهء بق ، و گويا ، صور ، دميدن گرفت و قيامت ، قيام نمود و يوم النشور برحق شد . بعضى از شنيدن اين آوازهاى مهيب ، بىهوش افتادند و بعضى از ضعف
هامش
( 1 ) - اصل : نمايند .
( 2 ) - اصل : برخواست .