كه برافراخت قبّهء خضرا * كه درو ساخت كلّهء غبرا
كه ز خور كرد طرف اشهب ماه * كه ز زر ساخت طوق ادهم شاه
آن خذايى كه ذات او يكتاست * در صفت بىنظير و بىهمتاست
بر خط بندگى او سرها * مجتمع گشته طَوْعاً أَوْ كَرْهاً * « 1 »
مدح انبيا و ستايش پيغمبر ما محمّد مصطفى صلوات اللّه عليه و عليهم
صذ و بيست و چهار هزار 1 نقطهء نبوّت را ميان دواير افلاك بر مركز خاك پرگار وجود بر ايشان بگردانيذ تا سرگشتگان ضلالت در تيه جهالت سر
f . 3 b
رشتهء نجات در دايرهء حيات بذيشان بازجويند ، شعر :
خذاوند گردنده چرخ كبوذ * ازو باذ بر مصطفى صذ دروذ
فرستاذهء حق رسول درست * كزو معجزت يافت هركس كه جست
دو داماذ و خسرو كه يارش بذند * بروز و بشب غمگسارش بذند
دو سبط دلاور كه اندر بهشت * سرافراز باشند بر خوب و زشت
نجز دوستيشان ز بهر معاد * نداريم با خويشتن هيچ زاد
از آن سرفرازان و آن سروران * نماندست اندر جهان يك نشان
سخن ماند ازيشان همى ياذگار * سخن را همى خوار مايه مدار « 2 »
كه گر جوهرى از « 3 » سخن مه بذى * و يا پيش جانآفرين به بذى
به بهتر كسى آن فروذ آمذى * چو هديه ز چرخ كبوذ آمذى
چنين گفت آن سرفراز عرب * كه كم باذ ميراث گير از نسب
كه از معشر انبيا تا به من * كه هستم سرافراز هر انجمن
نه ميراثگير [ ست ] از كس نه كس * ز ميراث ما برخورذ يك نفس 2
و صذهزار دروذ و آفرين بعدد قطرهاى باران و ريگ بيابان بر
هامش
( 1 ) قر : 3 ، 77
( 2 ) شه : ص 46 س 27
( 3 ) ن ا : ار