و شكر بسيار خذايرا جلّ جلاله و ثناؤه « 1 » كه توفيق شكر هم از جليّات نعم اوست ، و ثنا و آفرين بىشمار آفريذگار را تعالى كماله و كبرياؤه « 1 » كه زبان ثناگوى هم از خبيّات كرم اوست ، بيت :
گيرم ار شكر حق فزون گويم * شكر توفيق شكر چون گويم « 2 »
و صذهزار چندين همچنين ثنا و آفرين آن پاذشاهى را كه اطناب سراپردهء كبريايش را تندباذ عزل نگسلذ باق لا يعزل « 1 » ، و ستايشهاى بيقين جهاندارى را كه بر درگاه جلالش پردهدار ننشينذ تا جويندگان فضل را در نهلذ يعدل و يفضل « 1 » ، بيت :
همى تا بوذ در جهان آفرين * كنم آفرين بر جهان آفرين
قادرى كه دست زوال بدامن كبرياى او نرسذ ، رازقى كه فهم و كمال در حصر آلاى او برسذ « 3 » . قادر پركمال و صانع ذوالجلال اوست ، در زمستان كرهء خاكى را توذهء خاكستر كنذ بازش بتابستان بوقلمون بستر كنذ ، صحن صحرا ز لطف و رحمت او چو بهشتست و روى خاك ز لطف و رافت او چو زمين عدن مشك سرشتست ، بياض روز را فاتحهء گشايش آدميان كرد و سواد شب را مظنّهء آسايش ايشان گردانيذ ، پس عبارت ازين حالت چنان كرد كه آيت :
هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً
« 4 » ، بيشتر موجودات نام اوست ذكر اللّه اعلى « 1 » و بيشتر مخلوقات پيام اوست و بالتّقديم اولى « 1 » ، شعر :
كردم آغاز اين بنام خذاى * هم عطابخش و هم خطابخشا [ ى ]
ملكى كز نمىجهان آرذ * وز دمى صذهزار جان آرذ
قادرى كو ز نيست هست كنذ * سركشان را بقهر پست كنذ
نه جلالش بوهم درگنجذ * نه كمالش بفهم درگنجذ
هامش
( 1 ) ن ا بىحركات
( 2 ) از حديقهء سنائى ( طبع لكهنؤ ص 11 )
( 3 ) برسذ يعنى تمام بشود و به آخر رسد
( 4 ) قر : 10 ، 68