وهم را سوى درگهش ره نيست * فهم از ادراك وصفش آگه نيست
اوست معبود و كارساز همه * اوست مقصود و دلنواز همه
مبدع نفع و ضرّ و نيك و بذست * صانع عقل و جان و كالبذست
نه جلالش خيال برتابذ * نه كلامش محال برتابذ f . 2 b
گل باغ قدم شگفتهء اوست * آنچ در مصحفست گفتهء اوست
داناى هميشه ، گوياى بىانديشه ، خالق لا يزال ، رازق پركمال ، صفت خالقيش نه بايجاد مخلوقانست ، نعت رازقيش نه بابداع مرزوقانست ، كما كان بصفاته ازليّا كذلك لا يزال عليها ابديّا « 1 »
وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
« 1 » و كلّ شىء عليه يسير « 2 » ، بر هرچ رقم ارادت زنذ به دو وشاق زنگى كلهء كن آن را در زمان عنان از جهان عدم سوى ميدان قدم گردانذ ما شاء اللّه كان ، و هركرا در كنج ناخواست بنشانذ داد افنا و اعدام ازو بستانذ ما لم يشأ لم يكن ، يكى را جامهء گازرشست ايمان درپوشانذ و بلاى كفر ازو بگردانذ فضلا منه ، و يكى را بر چارسوى خذلان بدكّان حرمان بنشانذ و به كار او بندانذ عدلا منه ، ناز همه ازوست نياز همه بذوست ، شعر :
بىنياز او و اوست جوينده * حاجت از ما و اوست گوينده
آنك حكمش ز هيچ عالم كرد * حكمت او ز خاك آدم كرد
دست بر آسمان لطفش خاك * روى بر خاك خدمتش افلاك
روح را از شرف سليمان كرد * توسن باذ مركبش ران كرد
قطرهاى در دل صدف برده * بدرآورده درّى افسرده
اشك ابر از نوال او خندان * همچنان كز شكر لبان دندان
ناف آهو برحمتش آن شذ * كز خوشى زلف آهو « 3 » چشمان شذ
حدوث و قدم و وجود و عدم بندهء قدرت و چاكر عزّت اواند ،
هامش
( 1 - 1 ) قر : 5 ، 120
( 2 ) قر : 22 ، 69 و غيرها من الآيات
( 3 ) كذا فى الاصل و وزن خراب است چه واو آهو در وزن زياد است