تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
چنانچه خواطر مهام‌شناس آن جنابان مستطابان واضح و آشكار است در چهاردهم جمادى الثانى 1324 به استدعاى عموم ملّت ايران شاهنشاه مغفور مظفر الدين شاه انار اللّه برهانه دولت ايران را « كنستيتوسيون » و داراى پارلمان قرار داده ، قانون اساسى را به امضاى خود و دستخط مبارك اعليحضرت همايون شاهنشاهى كه رتبهء ولايت عهد داشته صادر و مجرى فرمود . ولى به جاى آنكه اهتمام و دقتى صرف ترقى و اصلاح امور و حسن ترتيب مجلس شود بدبختانه پارلمان جوان ايران را به تحريك مفسدين به قوهء جبريه بىرحمانه منفصل و دستخط ملوكانه صادر گرديد كه بعد از سه ماه از تاريخ انفصال كه 23 جمادى الاولى 1326 بوده به انتخابات و تشكيل مجلس شروع خواهد شد . چون اين وعده وفا نشد ، همه روزه كار فتنه و فساد در مملكت بالا گرفت . رشتهء تجارت مقطوع ، آسايش عمومى مرفوع ، مناسبات بين دول در مخاطره ، لهذا از تمام ولايات با كمال عجز و انكسار وفاى به عهد و امر به انتخاب و رفع تعطيل موقتى مجلس را از خاكپاى مبارك پادشاه خود دام سلطانه درخواست نمودند و به‌طورىكه از يك ملّت نجيب شاهنشاه‌پرست شايسته است مستدعيات خود را متواترا به مركز ابلاغ داشته ، از آنجائى كه در اين مدت به‌هيچ‌وجه من الوجوه به صدور جوابى از لا و نعم سرافراز نيامدند ، يقين حاصل گرديد كه عرايض دولتخواهانهء ايشان را به پيشگاه مقدّس همايونى نمىرسانند و از اين معنى گذشته مفسدين و خائنين دربارى به اسم اصلاح ملك چنان آتشى در آذربايجان برافروختند كه اينك دولتين قوى شوكتين انگليس و روس را دل به حال ضعفا و مساكين آن شهر سوخته ، براى حمايت مظلومين و رسانيدن آذوقه به سوق استعداد نظامى مجبور شدند و بر خلاف معاهدهء رسمانهء خود عمل نمودند . در اين موقع ملّت ايران را غيرت ملى و عرق وطن‌پرستى به جوش آمده براى اداره كردن مملكت خود و حفظ مناسبات قديمه و روابط قوميه كه با دول متحابه دارند با تمام قواى خود حاضر شده كه از هر طرف به مركز سلطنت روى آورند و بلا واسطه عرايض دولتخواهانهء خود را به عرض پيشگاه معدلت پناه همايونى برسانند و به تصور اينكه مبادا اشرار و مفسدين كه حفظ خود را در خرابى مملكت ديده با قوهء جنگى متظلمين را جلوگيرى كنند و ايشان را از ورود به طهران و تشرف به آستان مقدّس
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى ) — صفحة 398 | ايرج افشار