بملوك گيلان مراسلات آغاز نهاده ، بملك اشرف پيغام داد كه : عن قريب گيلانات را در حيطهء تصرف تو خواهم آورد و چون ملك اشرف دانست كه وزير بفراغت اوقات مىگذارند از ارسال او بالموت پشيمان شده ، انديشيد كه اگر وزير را طلب دارد كيا دست رد بر سينهء ملتمس او نهد و آغاز حيله و تزوير « 1 » كرده ، فرزندان و متعلقان خواجه عبد الحى را كه گرفته بود مطلق العنان گردانيد و دربارهء ايشان انواع انعام و احسان بحيز ظهور رسانيد . آن جماعت پيغام فرستادند كه : پادشاه با مادر مقام عنايتست ، مراجعت مىبايد نمود و مقارن آن حال ملك اشرف رقعهاى نوشته ، مصحوب بحرى فراش كه از معتبران او بود نزد وزير فرستاده ، التماس حضور فرمود . خواجه عبد الحى را چون چشم بر آن رقعه افتاد از هوس جلوس بر مسند وزارت بىآرام شده ، روى بجانب تبريز نهاد .
هرچند كيا اسمعيل گفت : بر قول و فعل ملك اشرف اعتماد نيست . هم درين ولايت بفراغت اقامت نماى . به جائى نرسيد و در مصاحبت بحرى پيشتر به خدمت ملك اشرف رفت و از آمدن عبد الحى اعلام نمود . اشرف گفت :
او را بخانهء خود فرود آور و بگوى كه : فردا امير « 2 » ترا طلبيده ، خلعت وزارت خواهد پوشانيد . مهتر بحرى موجب فرموده عمل نمود و روز ديگر بفرمان ملك اشرف جناب وزارتمآب را بر اسب لاغر نشانده « 3 » و بقلعهء النجق برد و بكوتوال آنجا سپرد . بعد از روزى چند عادل اختاچى « 4 » را فرستاد ، تا خواجه را از النجق بيرون آورده ، بقلعهاى از قلاع كردستان كه كوتوال آن موسى حيحى بود حبس نمود . موسى عبد الحى را احترام
هامش
( 1 ) خ : تذوير
( 2 ) خ : مير
( 3 ) ق : نشانند
( 4 ) خ : احتاجى