فخر تمامست كى تو « 1 » پروردگار منى و دوم آنك بار خدايا مرا اين عز و « 2 » شرف بس است كى بندهء توم سوم الهى تو چنانى كى من ترا دوست ميدارم مرا نيز چنان گردان كى مرا دوست دارى و آنچ در حكمت است اول آنك نعمت ده بهركه خواهى تا امير او باشى دوم انك خود را محتاج گردان بهركه خواهى تا اسير او باشى سوم انك ( * ) يارىخواه « 3 » از هركه خواهى تا نظير او باشى و امّا ان كلمات « 4 » كى در ادب است يكى اينست « 5 » كى قيمت هركس بر مقدار دانش اوست دوم آنك مرد در زير زبان خويش پنهان است سوم آنك مردم دشمن چيزى « 6 » باشند كى آن را ندانند و از شرف و منزلت ارباب « 7 » كتابت يكى آنست « 8 »
هامش
( 1 ) - ب : حذف شده
( 2 ) - ت : حذف شده
( * 3 ) - ت : مستغ ؟ ؟ ؟ ى شو ( كلمهء - شو - در زير سطر نوشته شده ) . . . ( ناخوانا ) نياز شو ، آ : در حاشيه با خط مغاير متن زيرين افزوده - هرگاه كه شخصى از شخصى يارى خواهد محتاج او شده باشد و محتاجى خود و سير اسيرى است اسيرى جكونه نظيرى باشد آنچه در خاطر فاتر حقير خلجان مىكند اينست كه لفظ استغن بغين معجمه باشد تا معنى استغنا و برابرى حاصل شود و الله اعلم هذه العصر طغراى الحق ؟ ؟ ؟ ر
( 4 ) - ت : كلمه
( 5 ) - آ : آنست
( 6 ) - آ : آن حيز
( 7 ) - آ : ازياب
( 8 ) - ت : اينست