در خلال اين احوال خوابها مىديد كه مشير « 1 » بود بر آنكه عنقريب او را بر معارج تكميل و ارشاد و مصاعد انتهاى مرام و مراد عروج « 2 » و صعود دست خواهد داد از آن جمله شبى در خواب مشاهده نمود كه بر قبهء مسجد جامع اردبيل نشسته « 3 » ، ناگاه آفتابى طالع گرديد كه تمامى « 4 » اطراف و اكناف جهان از انوارش روشن شد . چون چشم جهانبين بگشاد ، ديد كه آن آفتاب جمال خورشيد [ 7 ] مثال او است كه از مطلع « 5 » شرق طلوع كرده و بعد از آنكه در خواب شبانگاه به حالت انتباه آمد ، واقعه را بالتمام نزد والدهء ماجدهء خود عرض كرده ، التماس تعبير فرمود و آن حجلهنشين تتق عصمت ملتمس وى را مبذول داشته گفت تعبير اين رؤيا آنست كه نور ولايت از جمال تو به مثابهاى در لمعان آيد كه شرق و غرب عالم را منور گرداند و از تقرير « 6 » اين تعبير آن حضرت مسرور شده بعد از چند شبى ديگر در عالم رؤيا ملاحظه نمود كه بر سر كوه بلندى نشسته شمشيرى طويل عريض بر ميان « 7 » دارد و تاجى « 8 » از پوست سمور بر سر وهم در خواب با خود مىگويد كه پسر شيخ امين الدين جبريل « 9 » را با شمشير و تاج چه مناسبت « 10 » و قصد كرد كه شمشير « 11 » را از ميان باز كند نتوانست ، پس تاج « 12 » را از سر برداشته آفتابى از فرق فرقد سايش طلوع نمود كه تمامى جهان را « 13 » منور ساخت « 14 » و باز افسر بر سر نهاده آن نور مستور گرديد . نوبت ديگر تاج را از سرگرفته آن « 15 » آفتاب مانند « 16 » كرت اول در لمعان آمد . چون رفع افسر و كشف آفتاب سه مرتبه وقوع يافت ، از خواب « 17 » درآمد « 18 » .
بر ضمير آفتاب نظير ارباب يقظه و انتباه ، وراى صوابنماى آگاه مخفى نماند كه اين هر دو خواب دال بوده بر طلوع * آفتاب « 19 » صاحبقران ، خلف سمى خليل الرحمن عليه رحمة « 20 » من اللّه المنان .
القصه چون جاذبهء « 21 » محبت محب حقيقى علاقهء آن قطب الاقطابى را از امور دنيوى قطع نمود ،
هامش
( 1 ) - ن : مبشر
( 2 ) - ب ، م : عروج او
( 3 ) - م : نشسته بود
( 4 ) - م : « تمامى » ندارد
( 5 ) - ب ، م : مطلع شرف . ن : مطالع شرق
( 6 ) - ب : تقرين
( 7 ) - ب : در ميان
( 8 ) - م : تاجى سمور
( 9 ) - مز . ، ب : « را » ندارد
( 10 ) - ب : چه مناسب . ن : چه مناسبت است
( 11 ) - م : « شمشير » ندارد
( 12 ) - م : تاج از
( 13 ) - م ، ن : « را » ندارد
( 14 ) - م . ن : گشت
( 15 ) - م : « آن » ندارد
( 16 ) - ن : بامد
( 17 ) - م : از خواب بيدار گرديد پوشيده نيست رؤياى مذكور دال بوده
( 18 ) - ب : از خواب بيدار گرديد بر ضمير اربا - يقطه . ن : بيدار شده بر طلوع آفتاب صاحبقران سمى خليل الرحمن القصه چون محبت
( 19 ) - م : آفتاب دولت صاحبقران
( 20 ) - م : الرحمة
( 21 ) - م ، ن : « جاذبه » ندارد