گفت اگر هرجومرج اسبق نبود ، انتظام لا حق آن جلوه را نمىنمود . در تبريز امير با سرتيپى خصوصيت داشته ، به تهران مىآيد توجه نمىبيند ، تقاضائى مىكند امير مىگويد خاطر دارى كه با همهء حمايت من ملك خودت را نمىتوانستى تمشيت بدهى ، با اينحال چه ادارهاى به تو محول كنم ، همه قسم محبت خواهم كرد . به امير گفتند اتراك با قمه حركت ميكنند منع بفرمائيد ، گفت قمه ببندند ، آنكه بكشد كيست . فقرات ديگر كه شنيدهام يا خوانده ، در تاريخ ايران نوشتهام .
ورود رضا قلى خان بتهران مصادف بوده است با عزل امير . كسى نپرسيد كجا رفتى ، چه كردى كى آمدى . تفاوت از زمين تا آسمان است .
عزل امير 25 محرم بوده است . ورود رضا قلى خان 27 سنهء 1268
سفرنامهء رضا قلى خان در پاريس به سعى موسيو شفر چاپ شده است . محمد حسن خان اعتماد السلطنه هم در جلد دوم مرآت البلدان نقل كرده است .
هر آنكو مهيا بود دولتى را * اگر او نجويد بجويدش دولت
تقى پسر حاجى قربانبك آشپزباشى ميرزا بزرگ قائم مقام بوده است ، قائم مقام شوخىئى با او مىكند ، يكسر بمدرسه ميرود زلفها را ميتراشد مشغول تحصيل مىشود . وقتى شرحى به قائم - مقام مينويسد و قلمتراشى ميخواهد ، قائم مقام بفرزندان خود ميگويد همه زيردست اين تقى خواهيد شد . سراغ آن مكتوب را من نزد ميرزا على قائم مقام داشتم ، بروايت جناب قندهارى شوهر همشيرهء ميرزا على .
فوت محمد شاه
فوت محمد شاه را نخست سفير روس به ناصر الدين ميرزا خبر ميدهد نصير الملك كه پيشكار بوده است از شنيدن خبر متزلزل مىشود . ميرزا تقى خان را كه وزارت نظام داشته احضار ميفرمايند عرض مىكند تدارك كار ديده مىشود .
آنكه درو جوهر دانائى است * بر همه كاريش توانائى است
سخن ميرود روى قاضى الحاجات وام الاسباب ، عرض مىكند دستخط بفرمائيد كه سند تقى سند من است ، آنچه لازم باشد حاضر مىشود .
محمد خان زنگنه فوت مىكند . در او جان لقب امير نظامى به ميرزا تقى خان مرحمت مىشود شب 22 ذيقعدهء 64 به تهران وارد ميشوند ، فرداى ورود ساعت هفت شب بساعتى كه ديده بودند ناصر الدين شاه جلوس مىكند . هم در آنشب دستخط امارت كبراى ميرزا تقى خان صادر مىشود و صدارت به دو تفويض . در تاريخ ايران بتفصيل نوشتهام .
اعتماد السلطنه در صدر التواريخ « 1 » ميرزا تقى خان را به الفاظ چون جوهر الكفايه و عنصر الدرايه اكفى الكفات و اقضى القضات ، شخص اول واس الرياسه مىستايد . باز در اثر طويتى كه از پدرش قاتل امير ارث دارد و بدبينى و بدگوئى را شعار ، گويد كه اگر تا آخر عمر نوش كفايت را به نيش جنايت نياميخته و اطاعت خيالات شيطانى را بر متابعت سلطانى نينگيخته بود ، جاى آن داشت كه بعد از حيات مجسمهء او را از فضه و ذهب بيادگار مىنهادند . بواسطهء سركشى ز نور رحمانى آيهء
فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ *
شنيد و باز شيطان فكرش در مقايسهء امير گويد اگر در گذشتگان ، نظيرش جوئى همانا حسن صباح صبح كاذبى از اين وجود بود و در عصيان و طغيان چون ابن علقمى با دولت بنى عباس و مرشد قلى خان با شاه عباس ، بخيالات خام پرداخت . دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد . بجاى صمصام نشتر ديد ، بهواى تخت خود را بر تخته كشيد ، مانند فضل ابن سهل بين آب و آتش در حمام كاشان به كاشانهء ديگرش آشيانه دادند . در نتيجهء خيالات خام صفراوى حكيم كامل حكم به فصدش كرد ( كه لعنت برو باد ) .
هامش
( 1 ) - صدر التواريخ را اعتماد السلطنه براى امين السلطان نگاشته و تملقها گفته و من گمان ندارم كه اتابك از آن عبارات ناهنجار خوشش آمده باشد .