تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
امروز بنا است كه مجاهدين شهر در ميدان توپخانه حاضر شوند ، ميدان قرب ژاندارمرى است ، دويست سيصد نفر تماشاچى جمع شده بودند و متفرق شدند باد به زخم لاهوتى خورد . محمد خان آدم مرا شوراى اشرار خواستند ، پيغام كردند كه اگر يك تير از طرف قزاق بما خالى شود شما و صد نفر را كه گرفتار كرده‌ايم ميكشيم ، گفتم بگو از من در اين محل چه كارى ساخته است ؟ جواب آورد كه تلگراف بتهران كنيد من هم تلگرافى مرتجلا نوشته دادم :

تلگراف بتهران

مقام رياست وزراء اين شرح را از ژاندارمرى عرض ميكنم امرى واقع شده است بايد عقلا اصلاح كنند شهر تبريز ميدان جنگ نشود بقزاقخانه گفته شود اقدام نكنند كه آتش خاموش‌شدنى نيست بنده هم در معرض تلف هستم انشاء اللّه با حسن توجهات اولياى دولت مسأله حسن خاتمه پيدا خواهد كرد موقع عفو و اغماز نسبت باهالى يك شهر 17 دلو مخبر السلطنه . حاجى ساعد السلطنه تعجب كرد كه در عبارت تلگراف ترك نبود ، چه غالبا در نوشتجات من ترك حروف هست . حاجى ساعد السلطنه مبهوت است ، منتظم الحكماء مشوش ، من متفكر ، محمد خان تب كرده به منزل خود رفت در اين‌حال درويشى از خيابان ميگذشت و ميخواند من هم به همان لحن خواندم و اتفاقا حنجره مساعدتى كرد .
از خارجى هزار بيكجو نميخرند * گو كوه تا بكوه منافق سپاه باش
حالا نزديك غروب است آمدند كه بتلگرافخانه بروم رفتم ، در اين اثنا صداى چند تير آمد متفرق شدند ، منهم بژاندارمرى برگشتم ، بعضى ژاندارمها اطراف مرا دارند برادر تنكابنى به منتظم گفته بود اينكه بجسارت در درشكه پهلوى فلانى نشستم احتياط از اشرار بود ، سر شب منتظم لاهوتى را ملاقات كرده گفته بود اين بود معنى آن شعر كه :
براى خدمتت پيمان محكم با خدا بستم * بگير اى نامور دستم كه پادار آمدم اينجا
سران معركه بمنازل خود رفتند ، لاهوتى فرستاد مرا نزد خودش بردند ، سر شب نزد من آمد ، گفت : « من جنايتى كرده‌ام و آخر كار من دار است ، شما را اگر به اين وضع بژاندارمرى آوردم براى محافظت بود ، در ارك امنيت نداشتيد خواستم تا هستم جنايت دو نشده باشد ، اگر ما مغلوب شديم اتومبيل حاضر است و اختيار با خودتان » شب ديگر لاهوتى ، اجلال الملك و سرتيپ‌زاده نزد من آمدند كه رياست جمهورى قبول كنيد شما را روى سر به عالىقاپو ميبريم و پنجاه هزار نفر براى مدافعه حاضرند ( همان پنجاه هزار نفر كه براى كمك لاهوتى حاضر بودند ) گفتم من در ايران با وضع حاضر بجمهورى معتقد نيستم كسى را پيدا كنيد كه معتقد باشد . خواستند كه شرحى بقزاقخانه بنويسم نوشتم . وقتى در برلن آشوب شد . سرتيپى كه مأمور اسكات بود بىحوصله شده امر به آتش داد ، نفرات اطاعت نكردند ، او را خواستند و سرتيپ ديگر و فوج ديگر گماشتند ، وى فوج را به حال ستون در چهارراهى كه بود بازداشت ، آمدوشد موقوف گشت ، شب شد مردم متفرق شدند . محترم‌ترين چيزى كه داشتم كتاب مجمع الادوار در موسيقى از تأليفات خودم بود آن را بتربيت سپردم كه اگر از ميان رفتم بوراث برساند . روز 19 دلو قواى مياندوآب به تبريز رسيد ، ظفر الدوله مقدم بود ، از گردنهء سردرود چند تير در جواب لاهوتيان به شهر انداخت آسيبى نرساند . اسمعيل خان قدغن كرد كه توپ به شهر نيندازند از طرفين خاموش شدند . روز بيستم جنگ شد ، اول صبح تورج ميرزا زخم برداشت بمريضخانه آوردندش تا نزديك غروب مبادلهء تير مىشد گاهى هم گلوله ببالاخانه كه منزل من بود مىآمد ، بقهوه‌خانه كه مواجه نبود پناه برديم . دوبند از ترجيع‌بندى را كه ياد كرده‌ام من در اين روز يعنى بيستم دلو در ژاندارمرى ساختم كه راجع به همان واقعه است دوبيتش اين است :