تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
صبح اجزا مشغول جمع كردن بساط شدند ، قريب ظهر غلامى از شهر آمد و پاكتى از پدرم آورد ، نوشته بود ديروز ميرزا على خان از مجلس روضه كه به منزل ميرود سكته مىكند ، پاكت جوفى را به امين السلطان بده ، رساندم مضمون آنكه من چهارصد تومان از حقوق خودم بميرزا سليم خان داده بودم فوت كرده است و كسى را ندارد چهل تومان باسم عيالش بقيه را باسم من فرمان لطف كنند ، امين السلطان ميرزا رضا قلى خان را خواست و دستور داد كه فرمان را صادر كند . نيمساعت به ظهر مانده از شهرستانك حركت كردم ، سه بعد از ظهر به قلهك رسيدم ، در گردنه چند دانه تگرگ هم ديده شد ، در قلهك در باغ خودمان پياده شدم باغبان را گفتم هندوانه حاضر كرد آب آن را خوردم جانى به من داد ، به شهر آمدم و آن مرض به خوردن سه نوبت كلمل وريوند اصلاح شد . خداوند رفتگان را رحمت كند ميرزا سليم خان مردى نديم بود نه از آن قبيل كه از صحبتش ندامت حاصل شود ، خوش‌محضر و مجلس‌آرا بين ما الفتى بود غالبا در رزگان با من بود كليله و دمنه عربى همراه داشت اعراب را غلط ميخواند ترجمه را صحيح ميكرد . پدرم در دههء آخر صفر روضه‌خوانى داشت روز 28 صفر ميرزا سليم خان فوت مىكند 1312 قمرى .

هديهء دوستانه

پس از مراجعت از شهرستانك برحسب معمول بارخانه از ميوه و سبزيجات و شيرينى و سيگار كه در اردو همه‌وقت پيدا نميشود براى اتابك فرستادم در جواب بقدرى اظهار ملاطفت فرمودند كه مايهء تعجب شد ، براى اينكه يادگار از ايشان در اين كتاب باشد عينا گراور شد .

ترجمه از آلمانى

در گردش عيد 1313 شاه كتابچه‌اى به من داد كه ترجمه كنم ، آلمانى بود و تعرفهء گل‌فروش چيزى كه قابل ترجمه باشد نداشت ، انواع كوكب و گل پيوندى را فهرست كرده بود ، مگر پشت لفاف كه كوكب و گلى را كشيده بود كه با افزار باغبانى بهم حمله‌ور شده بودند و هركدام دعوى مزيت داشتند ، آن هم در لباس نظم من آن اشعار آلمانى را فارسى كردم و در باغ دوشان‌تپه تقديم نمودم . فخر الملك بر - خواند ، فرمودند به فاطمه خانم كتابخوان بده شب باز بعرض برساند و آن اشعار اين است .
كوكبى گفت با گل سورى * كز من و تو كدام نيكوتر تو همين چند روز فصل بهار * جلوه‌اى مىكنى بباغ اندر مر مرا گل تمام تابستان * از گريبان همى برآرد سر جامهء تو هميشه جامهء سرخ * زان من سرخ و ابيض و اصفر جز لطافت ز من نديد كسى * تو گلى دارى و دوصد نشتر گل بخنديد و گفت هان خامش * خودستائى نكرد دانشور نه جوانمردى است يكرنگى * تو دورنگى همى هنر مشمر رو به بو بنگر و به خاصيت * نه به الوان بيحد و بىمر خار من امتحان عشاق است * نرمد عاشق از دم خنجر وصف من گر تمام ميخواهى * بشنو از بلبلان بگاه سحر الغرض آنكه از ره دانش * باغ خود را همى دهد زيور كوكب و گل بهم بياميزد * تا بيابد ز هردو نيكو بر بهترين نهال اين يا آن * نزد دگن بود بيا و ببر
به آلمانى پنج بيت بيشتر نبود و ترجمهء آن بىلطف ، من قدرى بسط دادم و در كنايات فارسى آوردم ، شاه معلوم بود كه خوشش آمد . دگن نام گل‌فروش است عذر كنايات را شكل پشت دفترچه ميخواست .