پردهء مانع ز نظر چاك شد * چشم جهانبين ز سبل پاك شد
رنگ خسوف از رخ مه دور گشت * سر بسر از پرتو خور نور گشت
خواب كه ديدست كه غفلت برد * صحت تن آرد و علت برد
باد صبا برد حجاب از ميان * بر همه شد شاهد معنى عيان
اى تقى الدين محمد دادى دادند مباركتباد ، بگير اين دستار الجه را [ 37 الف ] كه شعار تو و اولاد و مريدانت اينست و آن جناب را به ارشاد اهل يزد مأمور ساخته گفت ، مثنوى :
پاى تجرّد بهسر خويشنه * خويش رهاكن قدمى پيشنه
سكهزن اين نقد كه آوردهاى * ورنه زر آورده و مس بردهاى
شيخ تقى الدين دادا محمد كه حديث فراق از پير عالى مقدار شنيد به زبان حال مضمون اين مقال ادا فرمود ، مثنوى :
روز جدايى كه نبيند كسى * تيرهتر است از شب هجران بسى
كس نكند محنت هجر اختيار * مرگ جدائيست ميان دو يار
جان جهانى و به از جان بسى * قطع ز جان چون كند آسان كسى
عاشق دلسوخته در هجر يار * آورد انجم همهشب در شمار