بارگاهش ز بزرگان و ز اعيان پر شد * او نه بر عادت خود روى نهان كرده چراست
و سنوح اين داهيهء دهياء در آن سرزمين شآمت انتماء در شهر ذيحجة الحرام از شهور سنهء يكهزار و دويست و يازده اتفاق افتاد .
از جمله امورى كه حمل بر آثار كرامت و باطن سركار حقايق مدار عالم ربانى و عارف صمدانى جناب مجتهد الزمان ميرزا محمد مهدى مشهدى تغمده اللّه بغفرانه و اسكنه اللّه بحبوحة جنانه مىنمايد آن است كه بعد از وصول مراسلهء شاهى و ورود محصلانى كه به نقل و تحويل آن جناب به مستقر خلافت عظمى مأمور بودند چون بر مضمون حكم خديو فريدون فرودعوت خود به توجه و مسافرت آن بوم و بر سمت استحضار حاصل ساختند و با وجود تأكيدات اكيده در مطاوى مراسله در باب امضاى امر مسافرت بعلاوهء ابرام محصلان تشدد آيت عذر را مجالى نيافتند ، لاجرم عزم مسافرت را جزم نموده به احكام مبانى عزيمت پرداخته اعوان و انصار و اهل و عيال را وداع گفته رو به راه نهادند و متوجه صوب مأمور گرديدند . جمعى از سرحلقهگان دايرهء ارادت دست به دامن آن جناب آويخته از در ممانعت درآمدند و فسخ عزيمت آن سفر را كه اميد خيرى در آن نبود مسألت نمودند .
پس آن جناب به سر آستين اطمينان و اهمينان غبار خوف و ذعر از ناصيهء احوال آنها زايل ساخته فرمودند كه مصابرت نمائيد و به جانب اندوه و تشويش مگرائيد و خاطر جمع داشته به مصقل يقين زنگ گمان از مرآت خاطر و آئينه ضمير زدائيد كه حكم قضا بر اين گونه است كه ديگر در اين نشأه طرح ملاقات ميان پادشاه افكنده نشود و مشاهدهء