ور پرى گويم ورا از صلب ملكآراست آن * ور بشر گويم ز لطفش اين پديد آيد پرى
گفتمش پيغمبرى گر بعد از اين بر قامتى * راست مىآيد ز يزدان خلعت پيغمبرى
عقل پيرم چون در اين مشكل نكو درمانده ديد * از ره يارى فرونگذاشت رسم رهبرى
گفت آنكس مظهر الطاف يزدان است و بس * و آنكه مىگوئى تو زين العابدين خان است و بس
اى به خاك درگهت روى نياز مملكت * دير زى اى زيب دوران و طراز مملكت
گر نباشد سجدهگاهش خاك درگاه تو باد * چون نياز مشرك مذهب نماز مملكت
چون عروس ملك مىخواهى گرفت از بهر تو * باب گنج همت از بهر جهاز مملكت
رفت از بومت غراب فتنه بيرون تا ترا * ديد در اوج جلال اى جره باز مملكت
دشمنت چندى به ملك آمد ولى ننشسته رفت * ديد چون از نخوت خود احتراز مملكت
بود خصمت در غم اقليم و كرد از مردنش * اخترش فارغ ز رنج تركتاز مملكت [ 248 ر ]
بار آر اى شاخ دولت كز نسيم لطف تست * رنگ و بو و برگ و ساز اهتزاز مملكت
غازهء روى عروس ملك را اين بس كه هست * شاهد عدل تو يار و دلنواز مملكت
او نياز آرد تو بنشين شاد كز نيروى بخت * هيچگه كارت نمىافتد به ناز مملكت
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 742
مساهمون: ايرج افشار
ص٧٤٢