فصل بيستم در وفات شاكمونى ( 1 ) و عاقبت و مآل او
شهرى در حدود هند هست نام آن قوشينقر ( 2 ) ، و مردم آن شهر همه پهلوان و شجاع باشند . چنان استماع يافتند كه شاكمونى عزم دخول آن شهر كرده است ؛ و در حايل كوهى است بزرگ از شامخات جبال . گفتند او را بدين كوه گذشتن دشوار بود ؛ ما باتّفاق به زخم ميتين و آسيب نوك كلنگ اين كوه با هامون پست كنيم . به خراب كردن كوه قيام نمودند .
شاكمونى به كرامات از آسمان بدان شهر فرود آمد . پهلوانان چون خبر نزول او استماع نمودند ، كار كوه رها كردند و به خدمت او مبادرت و مسارعت نمودند . شاكمونى گفت : به رنج و رياضت و كلفت شما مرا چه حاجت ، چون مرا در آسمان و سيران در آن همان راه است كه شما را در زمين .
بعد از مدّتى فذلك حساب عمرش به آخر آمد ، و كشتى وجودش به تموّج باد مخالف در اضطراب ؛ و در آن شهر گنبدى از بلور پاك يكباره آفريده شد .
شاكمونى در آن گنبد رفت و همچون شير بخفت ، و از بيرون گنبد خلايق او را مىديدند . از صفاى جوهر بلور و در اندرون راه نبود . ابواب كه مفتوح بودند مسدود گشتند .
ناگاه ديدند كه نورى مانند اسطوانه از سر گنبد بيرون رفت ؛ و بعد از سه روز شخصى از ولايتى برسيد تا از سخن شاكمونى فايده گيرد . خبر واقعهء او بشنيد . زارزار مىگريست و خود را مىكشت ؛ و آن واقعه از مرگ خودش سختتر بود ، ناگاه نگاه كرد و شاكمونى بر آسمان بديد ؛ و همه مردمان او را
هامش
( ( 1 ) .S ? kyamuni)
( ( 2 ) .Kus ? inagara)