حكايت
[ شاكمونى ( 1 ) را پسر خالى بود نام او نندو ( 2 ) و زنى بغايت جميله و پاكيزه داشت ، و بر جمالش شيفته و فريفته بود ؛ چندانكه شاكمونى او را مىگفت كه خاطر از او بازآور و عشق او به محبّت خداى جهان صرف و خرج كن ، ميسور و مقدور نمىشد . به زبان مىگفت كه دل از او فارغ كردم ، و همگى وجودش غرق محبّت و حرق آتش هجران او بود ؛ و به غيبت شاكمونى پنهان پيش زن مىرفت ؛ و خيال شاكمونى از برابر نظرش غايب نمىشد ، و او را از عشق بازى منع كرد .
روزى شاكمونى او را بر سبيل سيران و تفرّج به صحرا برد . به دامن كوهى بوزينهاى سوخته را ديدند . از نتن آن متنفّر و متنكّر شدند . بگذشتند .
شاكمونى حجاب از ديدهء او برداشت و بهشت را به دو نمود . از حوران و ولدان از او پرسيد كه اينها خوبتراند يا زن تو ؟ گفت : از كجا تا كجا ، نسبت زن با اين حوران چون نسبت بوزينهء سوخته است با زن من ! شاكمونى گفت : چون بدانستى كه چنين است به ترك زن بگوى تا پروردگار اين حوران ( 3 ) را به تو ارزانى دارد . نندو بكلّى ترك زن خود بگفت ، و حور و قصور را بر او اختيار كرد .
بعد از آن شاكمونى دوزخ به دو نمود . در دوزخ بر در دوزخ نگاه كرد . ديگى ديد كه مىساختند . طول آن در چهارده در عرض چهارده در عمق چهارده فرسنگ . آواز ساختن او به گوش او رسيد . از اهل دوزخ پرسيد كه اين ديگ چيست و از بهرچه مىكنند ؟ به پاسخ گفتند كه اين ديگ از بهر بند مىسازيم كه به ترك زن خود كرده است و حوران را بران اختيار كرده ، تا بدان مكافات
هامش
( ( 1 ) .S ? kyamuni)
( ( 2 ) .Nanda)
( ( 3 ) .Hu ? ri)