« * » [ احترام بسيار كرد ، و عشر مال به ملكيزدق « 1 » داد ، و او ابراهيم ] « 2 » را دعاى بسيار كرد و گفت مىبينم كه نسل تو چون ستارهء آسمان بىحدّ و عدّ باشد و چون ريگ بيابان بىحصر و قياس .
و چون ابراهيم به مصر رسيد ، فرعون « 3 » او را طلب داشت و از ابراهيم پرسيد كه ساره از آن تو چه باشد ؟ گفت : خواهر من است از پدر ، و دختر عم او بود . فرعون بدانست كه او زن ابراهيم بوده است . او را به ابراهيم رد كرد با تحف و هدايا ، از آن جمله كنيزكى بود هاجر « 4 » نام ، و بعد از مدّتى چون ابراهيم را از ساره « 5 » فرزند نمىشد ، با هاجر وطى كرد . از او پسرى در وجود آمد ، او را اسمعيل « 6 » نام نهاد .
هاجر به واسطهء فرزند بر ساره كه خاتون بود تكبّر كرد . ساره او را با فرزند به هم به بطايح عرب راند . هاجر شبى شخصى نورانى به خواب ديد كه او را تسلّى مىكرد و گفتى : خوشدل باش كه از اين پسر تو اسمعيل امّتى عظيم متولّد شوند .
و چون صد سال از عمر ابراهيم عليه السّلام بگذشت ، ساره حامله شد ، و از او اسحق « 7 » در وجود آمد ؛ و چون نوزده ساله شد ، ابراهيم او را به كوه برد تا قربان كند ، بارى تعالى در حال او را برهاى فرستاد كه اين را از براى نفس اسحق قربان كن .
و نصارى مىگويند اين مثل مسيح بود عليه السّلام كه نفس خود را براى دين خدا و بهر خلق قربان كرد ؛ و چون اسحق را سال به سى و هشت رسيد ساره نماند ؛ و بعد از آن ابراهيم عليه السّلام نيز وفات يافت و متوجّه حضرت ]
هامش
* . نسخهء اساس و نيز چاپى فاقد اين بخش است . تا برگ 35 ، س 15 .
( 1 ) .Malkizadak( 2 ) .Ibrahim( 3 ) .Fir'aun( 4 ) .Hagir( 5 ) .Sarah( 6 ) .Isma`il( 7 ) .Ishak