تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ افرنج و پايان قياصره ) ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
[ قدس شد ؛ و ايشان هر دو را در مغازه‌اى كه مىگويند استخوانهاى آدم « 1 » عليه السّلام آنجا است نهادند در حدود بيت المقدّس « 2 » ؛ و آن را اين زمان خليل اللّه مىخوانند . اسحق « 3 » عليه السّلام دو فرزند آورد : يعقوب « 4 » پيغمبر عليه السّلام كه پدر بنى اسرائيل بود ، و عيص « 5 » جدّ اقوام فرنگ ؛ و چون ربكّه « 6 » زن اسحق به اين دو فرزند توام حامله بود ، اسحق از ملكيزدق « 7 » پيغمبر پرسيد كه اين حامله چه زايد ؟ گفت : دو پسر آرد كه مهتر خدمت كهتر كند . و عيص دختر عمّ خود [ ماجله ] بنت اسمعيل « 8 » را بخواست ، و از او پسرى آورد اكروم « 9 » نام كه تمامت بنو الاصفر از نسل وىاند ؛ و ايّوب « 10 » پيغمبر عليه السّلام از نسل عيص است . ايوب بن موص بن راريح « 11 » بن عيص بن اسحق ، و راريح را بعضى زاغول « 12 » گويند ؛ و مادر ايّوب از فرزندان لوط « 13 » بود . و چون فرزندان اسحق به حدّ بلوغ رسيدند ، عيص مردى شجاع دلاور و شكاردوست بود . اسحق گوشت شكار دوست داشتى . روزى عيص به شكار بود و اسحق را چشمها پوشيده . فرمود عيص را بگوييد تا مرا از گوشت شكار طعام دهد ، تا او را دعا كنم . مادر يعقوب را دوستر مىداشت . او را گفت : پدر را طعام ده تا ترا دعا كند . يعقوب او را طعام داد ؛ و چون بر تن عيص موى بسيار بود ، يعقوب پوستينى در دست كشيد . اسحق چون او را لمس كرد ، گفت : به تن عيص ماند لكن بوى يعقوب مىآيد ؛ و دست بر سر او ماليد و او را دعا كرد . حق تعالى به او پيغمبرى ارزانى داشت ، و عيص از آن محروم ماند . چون ]
هامش
( 1 ) .Adam( 2 ) .Bait al - Mukaddas( 3 ) .Ishak( 4 ) .Ja`kub( 5 ) .`Isa( 6 ) .Rabakka( 7 ) .Malkizadak( 8 ) .Isma`il( 9 ) .Akrum( 10 ) .Ajjub ( Hiob )( 11 ) .Rarih( 12 ) .Zagul( 13 ) .Lut