اقامت نمايد ، و هركه خواهد برود . همه را به دلخوشى [ به اوطان مألوف و مسكن مكنوف فرستاد . و ، به سبب وفور تحصيل و كثرت علوم ، اقوال « 1 » ] حكما را به واعظ و نكات متصوفه [ در آميخته بود و از تخريجات خويش بحثى چند در قالب حكمت ريخته و ، به سبب وفور حكمت به ايام كيامحمد ، پدر خويش ، هميشه كلمات ] خطابى و امثال آن ، به نظر اول عوام مردم به اتمام [ آن اعجاب نمايند « 2 » ، همى راندى و به استحسان آن ] دعوت مىگفتى « 3 » و به لطف و رفق و مدارا آن قوم را مشعوف و مكنوف مىگردانيدى « 4 » . و چون پدرش از اين معانى عارى بود و رفيقان مثل آن مقالات نشنيده بودند ، او را در جنب پدر عالمى متعرّق « 5 » و دانايى متفنن مىدانستند ، در گمان مىافتادند كه امامى كه سيّدنا وعده داده است اين است ؛ ارادت رفيقان در حقّ او زيادت مىشد و در متابعت او مسارعت و مبالغت مىنمودند . پدرش ، كيامحمد ، چون اين حال بشنيد و بر ظنون « 6 » مردم آگاه شد و ، در التزام قاعدهء پدر و سيّدنا ، در كار دعوت به امام و اظهار شعار اسلام متشدد بود « 7 » و آن شيوه را متقلّد آن كار دانست « 8 » ، بر پسر انكار بليغ نمود و مردم را جمع آورد و گفت اين حسن پسر من است ، و من امام نيستم ، بل كه از دعات امام يكى داعىام ؛ و هركه به غير اين سخن مسموع و مصدّق دارد كافر و بىدين باشد . و قومى را ، بر اين موجب كه امامت پسرش را تصديق كرده بودند ، به انواع مطالبات و عقوبات و مثله و شكنجه رنجه مىداشت و به يك دفعه 250 كس را بر الموت « 9 » بكشت و بر پشت 250 كس كه بدين تهمت موسوم بودند نهاد و از قلعه بيرون كرد . و حسن نيز از تبعت اين خايف گشت و از تأديب [ پدر هراسان و ، در تبرا از آن حوالت « 10 » ] و تباعد از آن مقالت ، فصول « 11 » نوشت و جماعتى
هامش
( 1 ) . ص در اينجا درست خوانده نمىشود ؛ مجمع م و د : در تخريجات ؛ نسخهء دانشكدهء ادبيات : و از بحر نكات خويش بحث در قالب .
( 2 ) . مجمع م : مردم عوام را به اتمام اعجاب نمايد بر زبان مىراند .
( 3 ) . مجمع م : مىكردى
( 4 ) . مجمع د : حكميات را به موعظت و نكتههاى متصوفه درآميخته بود و در ايام كيامحمد ، پدر خويش ، هميشه كلمات خطاب و امثال كه در نظر اول عوام مردم از آن عجب مىماندند مىگفت و لفظ آن قوم را مشعوف مىگردانيد ؛ مجمع م : حكميات را به مواعظ . . . مشغوف خويش گردانيد ؛ ص : حكما حسن به مواعظه و نكته متصوفه .
( 5 ) . زبده و مجمع م : متفوق
( 6 ) . مجمع د : دل
( 7 ) . مجمع د : قاعده به درجهاى رسيد كه در كار دعوت به امام منتشر بود .
( 8 ) . مجمع م : و آن شيوه را متقلد ، ان كار را خطاى عظيم دانست .
( 9 ) . مجمع د : در الموت
( 10 ) . مجمع د : جزالت
( 11 ) . خواجهء طوسى در سير و سلوك ( ص 41 ) و رسالهء جبر و قدر از فصول حسن ياد نموده - فهرست دانشگاه ( ص 222 و 275 ) و سرگذشت طوسى از مدرس رضوى ( ص 322 ) و مدرسى ( ص 195 ) و ايقاظات سيد داماد ( ص 141 )