كشيدن كمان سهل است ، فردا در ميدان نيزه بازى كنم تا هنر مردان بدانى . روز ديگر غرارهء « 1 » اشترى پر از كاه بميدان آورد و به نيزه برداشت و از پس « 2 » سر بينداخت . محمد بن مظفر زانو زد و از سلطان همت درخواست كه روز ديگر او هم اين هنر بجاى آورد .
روز ديگر سلطان و امراء در ميدان حاضر شدند « 3 » . غرارهء پر كاه را در ميدان آوردند . محمد بن مظفر نيزه بازى كرد . نيزه بر غراره زد . نيزهاش بشكست . باز نيزهء ديگر طلب كرد و آن غراره برداشت و از پس سر بينداخت . زانو بزد و گفت [ 21 الف ] چيز ديگر به غير كاه در اين غراره هست ! سلطان بفرمود كه بشكافند . ديدند سندانى سى من « 4 » از فولاد در ميان آن كاه بود . سلطان خلعت خاصى بوى داد و تربيت كرد و ميبد بوى داد و راهها همه بوى سپرد و مرسوم خود و صد نوكر معين كرد ، و به ميبد مراجعت نمود و حفظ راهها ميكرد .
جمعى بودند از نكودريان 17 كه پيوسته بر ولايت يزد و كرمان و ديگر جاها تاخت ميكردند و تاراج مىساختند « 5 » و راهها در بند كرده بودند . قريب سيصد مرد ، و سه امير داشتند - تمن و نوروز و كربه - بولايت يزد آمدند . « 6 » محمد بن مظفر چون اطلاع يافت
هامش
( 1 ) - غراره : جوال
( 2 ) - ن : پى
( 3 ) - ن : آمدند
( 4 ) - ن : « به وزن شاه » اضافه دارد
( 5 ) - ن : مىبردند
( 6 ) - ن : مىزدند