تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ يزد ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
پاى سلطان افتاد . سلطان او را عفو كرد و ابريشم را بخداوندش [ 16 ب ] باز داد . و سلطان با شيخ تقى الدين عمر « 1 » استادان حاضر بودند . يك روز شيخ را تب بگرفت ، گفت اى تب نزد سلطان رو كه آنجا شرينيها و شربتهاى موافق و جامه خوابهاى نيكو « 2 » باشد . در زمان تب از شيخ مفارقت نمود و سلطان را تب گرفت . كسى نزد شيخ فرستاد كه ديگر اين مهمان به كس مفرست ! و چون شهر كرمان به تصرف براق حاجب آمد و او را از دار الخلافه باسم قتلغ سلطان موسوم كردند سلطان قطب الدين دختر او را آدم ياقوت تركان جهت پسر خود محمود شاه بخواست و به يزد آورد . از اين پيوند شوكتى زياده پديد شد . در سال ست و عشرين و ستمائه سلطان قطب الدين وفات كرد و [ او را ] در مدرسهء خودش دفن كردند . محمود شاه يزد در تصرف آورد و مدرسهء عالى جهت مدفن خود با دو منار عالى بساخت . و در سال سبع و ثلثين و ستمائه سلطان محمود شاه وفات كرد و در مدرسهء خودش دفن كردند [ 17 الف ] . و صفوة الدين آدم ياقوت تركان ، حرم او ، آن مدرسه [ را ] تمام كرد در سال اربعين و ستمائه . و چون مملكت يزد بعد از پدر به يوسف شاه بن علاء الدوله رسيد امراى سلطان غازان طمع بر او كردند و پيشكش مىخواستند . يوسف شاه مهمل مىگذاشت و تراضى خاطر او نمىكرد . سلطان را
هامش
( 1 ) - ن : « عمر » را ندارد . م : عمرو . ( 2 ) - ن : جامه‌هاى خوب حاضر .