نداده كسان خود را اخبار نمودند كه شبانه اسبهاى سوارى را به كنار خندق آورده منتظر آمدن ايشان باشند و شاهزادگان در همان روز به شاهزادگان ديگر به شوخى براى استمزاج گفته بودند كه اگر مقدور باشد كه ما از اين قلعه بيرون برويم شما هم موافقت مىكنيد يا نه ؟ « 1 » همگى جوابهاى درشت و تلخ داده شاهزادگان فرارى از موافقت ايشان مأيوس شده سكوت اختيار نمودند و شبانه هرسه نفر از راه نقب خود را بيرون كشيده و نوكران و خدمتكاران نيز اسبهاى سوارى را بر لب خندق رسانيده شاهزادگان به طناب و ريسمان كه نوكران از لب خندق سراشيب كردند دست زده بالا رفتند سوار شده از خوف و هراس رو به فرار نهادند و همه جا خودكشان خود را به كنار رودخانهء آستارا رسانيده به آن طرف آب گذشتند و به قراولان روس كه همه در لب آب اقامت دارند احوال خود را اعلام نمودند و حاجى على عسكر خواجه فرداى آن شب در وقتى معين كه هميشه داشت به منازل شاهزادگان رفته اثرى و نشانى از شاهزادگان فرارى نديد ، به
هامش
( 1 ) . در حاشيهء نسخهء نادر ميرزا چنين نوشته شده :
« عليمردان خان ارونقى كه مردى معروف به بذلهگويى بود از جانب دولت با صد نفر سوار كرمانى و پنجاه نفر توپچى كوتوال قلعه بود ، به حاكم و حاجى على عسكر تمكينى نداشت ، تكليف ركن الدوله به شاهزادگان از بابت دلسوزى نبود بلكه براى اين بود كه خيال آنها را از تدبير خود منصرف نمايد كه مبادا آلات دولت نقاب را از قزوين به كندن نقبى حمل نمايند ، همواره تدبير او در خلاصى از تنگناى اين قلعه بود كه گاه مىگفت مىتوانم آن مردم را به زور بازو از قلعه اخراج كنم و محصور شويم . گاه مىگفت ممكن است اين مردم را به زر فريفته كرد و همدست نمود كوتوال را گرفت و بفريفت و به معاونت همين مردم خود را به خاك روس كشيد ، گاه مىفرمود ما قريب دويست نفر فدوى از ملازم و غيره داريم متدرجا آلات حرب به قلعه بايد آورد و به زور اسلحه از قلعه بيرون رفت اگر مانعى باشد جنگ كرد و به سرحد روسيه شتافت .
اما داستان اسب اين بود كه ظل السلطان و ركن الدوله چند رأس اسب كه عيال آنها را مركوب بود در قلعه نگه داشته بودند به اين اسم كه ملازمان همراه عيال به عراق رجعت خواهند كرد . چون خواست خدا اين بود كه فرار آنها به سهولت دست دهد از يك طرف نقب آماده به دست آمد از طرف ديگر توپچيان قلعه آب خندق را كه هميشه پر بود براى درويدن نى زياد كه در خندق مىرويد از ممر معلومى خشكانيده بودند . از آن سوى على مردان خان حكم كرده بود كه اسبها را از قلعه بيرون برند و در شهر نگاه دارند ، بلد و بدرقه هم به زور پول از طايفهء شاهسون چند نفرى را سوگند داده يار كرده بودند بعد معين شد كه استاد محسن و پسران او در اين كار شركت كلى و دخل كامل داشتند . خود حاجى آقا به نفسه از عقب شاهزادگان نرفت ليكن به همين مضامين بلكه به مراتب مضحكتر مراسله و پيغامى فرستاد ، سوار كرمانى و پسران كوتوال رفتند و خائب و خاسر مراجعت نمودند . اين سلطان كرمانى سردستهء سوار مزبور چون مأيوس شد خود را به خدمت شاهزادگان انداخت و مراجعت نكرد » .